تبليغاتX
آدالار
ما دو انسان بوديم دو انسان كه به يك زبان مشترک حرف مي زديم ،با اينكه قرنها بين ما فاصله بود اماشنيده بوديم بعد از هزار سال شعري در آدالار متولدخواهد شد همين كافي بود دل هامان براي زادگاه اجدادمان تنگ شود

 

             باران

 

الهه باران قبیله من بودی

در خشکسالی لب هایم

وقتی تشنگی به لبانم رسید

در ریگزارهای ترک خورده زمانه ام

سراغ آب بودم

چشمم سیاهی رفت

کوزه ات را ندیدم

آنرا شکستم

تو از آسمان دیدی...!

باران باریدن گرفت.

               پاییز 81

 

 

 

#  87/02/18   وحید طلعت  |