
سلام بر خوانندگان آدالار
از تمام دوستانم که برام پیام فرستادند ممنونم مخصوصا از عزیزانی که سال نو را تبریک گفتند
این مدت سفر بود و سفر و سفر و مجالی نبود
حالا باز آمده ام با:
﷼ بهار میآید... رنگ سال میپوشم
﷼ دو شاعری که به یک چشم میبینم!!
﷼ ترجمه از شعرهای ترکی / نگار خیاوی/ و.ایلقار / انگین ترکاغلو
﷼ اولین شعرهایی که منتشر کردم
﷼ هر وقت جایی شعر میخوانم و مردم دوستم دارند به تو فکر میکنم
بهار:
بهار میآید، سبزِ سبز می پوشم
به کوچه میآیم زندگی در آغوشم
چهار فصل از سالم، چهار فصلِ قشنگ
که ماه بر دوشم... آفتاب بر دوشم!
هنوز تشنهترم از همیشهی عُمرم
بهار تا پاییز انتظار مینوشم
چقدر دوست که از چشمهام افتادند
چقدر زخمِ زبان که نشد فراموشم
بهارِ سوخته... آتشفشانِ درد منم
چگونه این مردم میکنند خاموشم
هزار بار اگر باز امتحان بدهم
میانِ آتشها بازهم سیاووشم
مرا دوباره به هستی، به خویش میخواند
صدای باد که پیچیده است در گوشم
هزارو سیصد و هشتاد و هفت انسانم...
بهار میآید... رنگ فصل میپوشم.
بولود قاراچورلو (سهند) و ناظم حکمت / دو شاعری که به یک چشم میبینم!!
فکر میکنم اگر شعرهای بولود قاراچورلو (سهند) به فارسی ترجمه میشد (ترجمه خوب) آنوقت میشد خوانندگان فارس زبان با اندیشه ها و فلسفه ی شعری سهند آشنا گردند و میشد دید که چقدر این دو شاعر بهم نزدیک بوده اند البته در این که بولود حتمن ناظم را میشناخته یا شعرهای ناظم را حتی خوانده بوده نظری ندارم چون فکر میکنم شعر او اندیشه اش بود و اندیشه های مشابه این دو شاعر در شرایط زمانی شبیه بهم(حتی از دید من زندگی شبیه ایندو) برای من مهم بود در ضمن بولود شاعری است که زبان شعر کلاسیک تری نسبت به ناظم دارد.
ببهرحال نمیدانم چرا ایندو شاعر را نمیتوانم از هم بخوبی تفکیک کنم شاید هم روح عصیانگری و اعتراضی که در این دو نابغهی ترک بوده مهمترین علت این اتفاق است.
شاعریم دونیانی نئجه گؤرورسن؟ شاعرم دنیا را چطور میبینی؟
دوز یئیب دوزقابین سیندیرانلار وار. کسانی هستند که نمک میخورند و نمکدان میشکنند
قدیر بیلن یارا، جان قوربان ائیله برای دوستی که قدرشناس است جانت را قربان کن
قدیر بیلمه ینه حییف دیر ایلقار. با انسان قدر نشناس پیمان بستن بیارزش است
اؤزگه چیراقینا یاغ اولماق بسدیر، روغن برای چراغ دیگران شدن بس است
دوغما ائللریمیز قارانلیقدادیر. هموطنانمان گرفتار سیاهیها هستند
یانیب یاندیرمایاق یادین اوجاغین، با سوختنمان مبادا اجاق بیگانگان را روشن نگه داریم
ائویمیز سویوقدور، قیشدیر، شاختادیر. خانهمان سرد است، زمستان و یخبندان است.
یا
من دئمیرم اوستون نژاددانام من هرگز اعتقاد نداشتم که از نژاد برتری هستم
دئمیرم ائللریم ائللردن باشدی هرگز معتقد نبودم که ملت من از ملتهای دیگر برتر است
منیم مسلکیمده منیم یولومدا، در آیین و راه من
ملتلر هامیسی دوستدور، قارداشدیر. تمام ملتها دوست و برادر هم هستند.
بولود؛ متولد 1305 مراغه و از تاثیر گذاران اصلی شعر ترکی شهریار است،
(در مورد بولود و ترجمهی یکی از شعرهای عاشقانه اش به زودی یک نوشته کامل در همین وبلاگ بخوانید)
شعر معاصر آذربایجان:
ترجمه / از شعر ترکی:
نگار خیاوی / ایران ـ آذربایجان
« رها کنید زندگی کنم »
دل پُر از درد
دل پُر از سوز
دلم یک طرف، سرم هزار سو...
دل لانهی ناآرام یک پرنده
سرم؛ جغرافیای حوادث، دریای تشنه
رها کنید زندگی کنم این نفس کدر را
خسته ـ خسته نفس نفس بزنم؛
سهمی از زندگی را که بر گردنم است
بگذارید بشنوم
فریادهایی را که در درونم خفه شده
رها کنید...
از کتاب «شعرمن» صفحه 28
و.ایلقار/ ایران ـ آذربایجان
استاد شعرهای ترکی من، با آشنا شدن با ایشان بصورت جدی شروع کردم غزل ترکی نوشتم، از نابغههای شعر ترکی معاصر که به کشف ویژهای در زبان رسیده است، مجموعه شعر « زیتون ایشیغیندا؛ زیر نور زیتون » یکی از بهترین کتابهای حال حاضر ادبیات ماست، انتشار مجموعهی «یوخ، عظیم سئوگیناز» در آیندهای نزدیک باعث تحولی بزرگ در شعر ترکی خواهد بود.
کؤورهک قاناتلاریندا اوچوش میلی قالماییب
ائلشدیگین اوتاقدا قوروت ساخلا کؤنلومو
دیگر در بالهای ظریفش میلی برای پرواز نمانده است
در همان اتاقی که زندگی میکنی خشکشان کن و از دلم نگهداری کن
سن توتماسان الیندن اؤلوم جایناغی توتار
یوخ، یوخ آماندی! بوشلاما، توت ساخلا کؤنلومو
اگر تو از دستش نگیری، پنجههای مرگ او را میگیرد
نه نه تو را خدا رها نکن، بگیر و دلم را نگه دار.
زیر نور زیتون صفحهی 92
«نفرین»
«زنده باد آزادی»
این شعار را که روی ورقی آهنی نوشته شده بود
به چناری سبز کوبید
اینگونه بود که چنار سبز را زنجیر کرد
دلش زخمی
نیمه جان
درخت بیچاره روز به روز ضعیف تر شد
با پاهای بسته
کجا برود؟
تنها بلد بود
آرام و بیصدا
در حالیکه میسوخت
نوشتهی روی پیشانیاش را نفرین کند؛
« ـ زنده باد آزادی!
زنده باد آزادی!
زنده باد...»
زیر نور زیتون صفحهی 96
انگین ترکاغلو / ترکیه
انگین دوست من است در شمال ترکیه زندگی میکند، یک شاعر پریشان که گاهی برایم شعر میخواند و برای شعرهای ترکیام شنوندهی خوبی است، معمولا نقدهایش بدردم میخورد، بیشتر عاشقانه های کوتاه مینویسد از شعرهای او:
ALIŞYORUM ZAMAANLA SESSİZLİĞE
ALIŞIYORMUŞ İNSAN HERŞEYE
HEP GÜLÜŞE, HEM HÜZÜNE...
EÇEN GİDEN HER GÜNE

برای سکوت و گذرزمان میسوزم
چون انسانی که برای هر چیزی سوخته
هم برای تمام خنده ها و هم برای غمها
برای تمام روزهای رفته...
NEREDE...
DİVANE OLMUŞ GÖNÜL NERDE
GÖZYAŞIMI HAYIR,BİR SESLENİŞ
YÜREKTEN
ÇOK MU ZAMAN MI GEÇTİ
BELKİDE GÜN OLARAK EVET
AY OLARAKTA,BELKİDE YIL
BEN Mİ YİNE BEN...
کجا؟
دلی که دیوانه شده کجاست؟
نه کینهای و نه نفرتی!
اشک چشمم نه!
صدای خواستنی که از دل برای تو فرستاده شده
زیاد بوده زمانی که سپری شد
آره؟ شاید روزی بوده؟
ماه یا سالی بوده؟
حالا منم باز هم من.
Kırılır
UZAK OLUR KIRILAN GÖNÜLLER YEŞERİR
DÖNMEZ OLUR,NE DE GELMEZ..
DAYANIR MI BİLİNMEZ SARARIR GÖNÜLLER
BURDA DÖRT MEVSİM YAŞANIR;SEN NERDE
Bilmez bi vefa
Sönsün ateşim ele yak aşk odunu
Savur at külümü yellere karışıp tufan edeyim
Sürmeden yüzümü ben
به تازگی(اسفندماه) یک غزل و یک شعر سپید از من در شمارهی 2008/3/17مجلهی کردی «هاوپشتی» (چاپ سوئد) منتشر شده است، بعد از مدتها از انتشار شعری خوشحال شدهام درست مثل شاعری که برای اولین بار شعری از او در مجلهیی ادبی چاپ شده باشد.
نشانی نسخهی پی دی اف این مجله و صفحه مربوط به شعرهای من
هر وقت جایی شعر میخوانم و مردم دوستم دارند به تو فکر میکنم
نامهات را با بادها برایم آوردند
پستچیانی که اولین بار برای تمام شدن تعطیلات نوروز لحظه شماری میکردند.
آخ زیباترین متن ناسرودهی جهان!، ادارهی پست چقدر بزرگ بود ادارهی پست چقدر شعر بود! روی صندلی آبی نشستم و بستهات را باز کردم، آخ آخ که نمیشد بیشتر از چند کلمه از نوشتهات را خواند! هفتمین روز بهار بود، به خانه آمدم و تمام دوستانم آمدن بهار به شهرمان را تبریک گفتند، درختان آدالار امسال زودتر از موعد، تنها به احترام تو شکوفه کردند...سه روز طول کشید که خط اول این شعر زنده را بخوانم کلمات در من نفس میکشیدند... یکبار دیگر در زندگیم حس کردم پادشاه کلماتم ... فی البداهه شاعرم... وقتی بزرگترین شاعر شرق برایم چیزی نوشته باشد. آخ آخ مگر به تو نگفته بودم قدرت خواندن این شعر را ندارم؟ مگر نمیدانستی دیدن دست خطی از تو دیوانهترم میکند؟ کلماتم تمام میشوند، خاموش میشوم، در سطر سطر این پرواز ایستادهام، آخ آخ که نمیشد این هفت صفحه را در یک هفته هم تمام کرد، آخ... آخ... مگر زبان مادریات غیر چند واژه چه بود... عزیز اگر اینهمه شیرین دهن نبودی تو... بیچاره؛ ناظم حکمت بود که تو را ندید وگرنه نمینوشت: تو را دوست دارم / چون نان و نمک / چون لبان گر گرفته از تب / که نیم شبان در التهاب قطرهای آب بر شیر آبی بچسبد... باور کن به جای نوشتن این شعرها برای همیشه لال میشد... ، بیچاره حافظ بود که تو را نشناختت وگرنه شعر فارسی با او به پایان میرسید، بیچارهتر ملتی که تو را هنوز درک نکردهاند وگرنه بر جبر خویش میشوریدند... نوشته بودی؛ هیچ حادثهای در جهان انسان را به اندازهی داشتن عشقی بزرگ مغرور نمیکند... چقدر مغروریم، چقدر مغرور... نوشته بودی.... شعرت را خواندم، بزرگ شدم، بچه شدم، خندیدم ... شروع شدم و ...