
ب مثل بوکان؛
بوکان شهر دوران کودکی منه، شهری که برای اولین بار شعرم را شنید، هر وقت راهم اونجا بیفته یه نوستالوژی شیرین رو تجربه میکنم، نعلشکن(کوهی که بوکان بهش تکیه داده) از بهترین دوستان تمام عمر منه و بهترین خاطراتم که به من خوشآمد میگن. سه روز پیش برای چند ساعت بوکان بودم، استاد شعرم (ماموستا ئاسو) و یکی از دوستان پدرم رو که هرگز نمیشناختم دیدم البته این آقای محترم که روم نشد دقیق اسمشو هم بپرسم کلی درباره ی پدرم و کارای پدرم برای مردم این شهر حرف زد...
دیدن دست خطی از تو؛
اسمت را به کوههای کردستان میبرم
اسمت را بلند میبرم
از زندگی لذت میبرم
با مردمی که هنوز عاشق تواند
مردم «یکشووه» دوستت دارند
«ناچیت» برایت دعا میخواند
و من خوشبختترین پسر دنیا هستم
هر بار که رد پایی از تو در راهم سفید میشود
خوشبختتر زمانیکه؛
دست خطی از تو را دیده باشم.
پ مثل پدر الیاس:
پ مثل پاکستان:
پدر الیاس علوی از بهترین دوستان مناست، مردی که میتوان ساعتها با او حرف زد، چای خورد و از مصاحبت با او لذت برد، و مهمتر از همه با او شاد شد و خندید.(یه شعر بلند از دفعهی آخری که خونهی الیاس بودم نوشتم )
...
به جای مشهد
کاش در کویته
نمازت را خوانده بودی
...
تا یادم نرفته بگم که مجموعه شعر الیاس عزیزم به تازگی منتشر شده دوستانی که میخوان داشته باشن برام پیغام خصوصی بزارن تا باهاشون تماس بگیرم.

« زيباي كابُلي »
آه، اي زيباي كابلي
از من مپرس چرا به تو خيره مي شوم؟
از گونه هايت بپرس
چرا شراب مي نوشند
مست مي شوند
به خيابان مي آيند
اگرجام به من مي دهي
لبريزبده
تو خود مي داني من از نيم كاسه بيزارم.
از لب هايت بپرس
چرا پنهان مي شوند
زير آفتابگردانهاي شالت؟
باد را دشمنم
سرما را دشمنم
كه موهايت را مي دزدد
پيشاني ات را مي دزدد
از من
اي خورشيد نحيف
تمام زندگي ات را بتاب
تا زيبايم گرم شود
آفتابگردانها بپوسند
و من گردنش را ببينم
گردنش را ببينم
آه، اي زيباي كابلي
از من مپرس چرا به تو خيره مي شوم؟
دلو ۸۴- کابل سید الیاس علوی
ز مثل زندگی، ز مثل زیستن، ز مثل ...
ز مثل زندگی، ز مثل زیستن، ز مثل ...
شروع تازهای از زیستن نبودی اگر
همیشه میلِ به انسان شدن نبودی اگر
دُچار فلسفهی زندگی نبودم من
جهانِ فلسفی ذهنِ من نبودی اگر
تصوری که خدا آفریده در ذهنم
جنون ریخته در روح زن نبودی اگر
فرشتهای که خدا خلق کرده از گِل من
بُتی که ساخته از خاکِ من نبودی اگر
دو روحِ عاصیِ در ابرها رها بودیم
اذانِ صبح تو در بندِ تن نبودی اگر
زبان مادریات غیر چند واژه چه داشت؟
عزیز، این همه شیرین دهن نبودی اگر
چه میشد آه چه میشد جهان منطقیام
نبودی آه گلم، واقعا نبودی اگر
چه داشت زندگیام بیتو آی آواره
برای زندگی من وطن نبودی اگر
وحید طلعت