تبليغاتX
آدالار
ما دو انسان بوديم دو انسان كه به يك زبان مشترک حرف مي زديم ،با اينكه قرنها بين ما فاصله بود اماشنيده بوديم بعد از هزار سال شعري در آدالار متولدخواهد شد همين كافي بود دل هامان براي زادگاه اجدادمان تنگ شود
 

 

به روح‌الله صميمي كه به تنهايي يك بوشهر شعر بود

براي همدلي‌ها و  بدرقه‌ي برادرانه‌اش:

 

 

                   سفر

 

دلم را روي صندلي فرودگاه جا ميگذارم

روحم را در سالن انتظار!

مرگ گونه‌هايم را مي‌بوسد

مرگ گونه‌هايم را مي‌بلعد،

انتظار مي‌كشم...

و اجدادم كه هنوز به هواي جنوب عادت ندارند،

خاكسترم را به خليج مي‌پاشم

تا هميشه فارس بماند

سه قرن بعد

ملوانهايي كه به خانه باز گشتند

دلم را در بسته‌ي پستي برايم پس مي‌فرستند

دلم

دلم

دلم

در من قرنهاست كه چوپاني پير "حيران" ميخواند؛

                   دلو لو دلو لو دلو لو ...

بي‌وطنم چونان پرنده‌اي كه غريزه‌اش را از ياد برده باشد

بي سرزمين؛

چون چشم‌هاي معشوقم كه هر بار غروب‌هاي زادگاهش را گريست

اتفاقي بزرگ در راه بود

 

بهار مي‌آيد؛

پرستوهايم مي‌كوچند

پروانه‌هايم يكي يكي مي‌ميرند

شعرهايم كلمه كلمه پرنده مي‌شوند.

 

.... 

تهران هشتم اسفند86

 

#  86/12/08   وحید طلعت  |