تبليغاتX
آدالار
ما دو انسان بوديم دو انسان كه به يك زبان مشترک حرف مي زديم ،با اينكه قرنها بين ما فاصله بود اماشنيده بوديم بعد از هزار سال شعري در آدالار متولدخواهد شد همين كافي بود دل هامان براي زادگاه اجدادمان تنگ شود

 

         چشم هاي تُرکمن

 

 

شال بلند اُزبکي از گُل به تن داري

زيبايِ من که چشم هاي تُرکمن داري

 

شيرين ترين بوداي شرق دور مي دانم

در کوههاي هندوکش هم کوهکن داري

                    

جغرافياي سرنوشتِ من تصوّر کن...

هر جا که هستي قعرِ چشمانم وطن داري

 

باور نخواهي کرد اما اي خداي شعر

تو در سکوتت يک جهان شعر و سخن داري

    

بيداد کن در سرنوشت من ،  بياشوبم

کافي است ديگر اين سکوت ، اين خويشتن داري!

 

من آرزوي روزهايي مثلِ تو دارم

تو عاشق ديوانه‌يي مانند من داري.

 

 

عادت ندارم برای غزل اسم بگذارم ، این غزل را زمستان پیش نوشته بودم و بهار امسال برای دوستانم خواندم، از این میان عبدالله اکبری (به قول خودش دوست دوست من) با اشتیاق این غزل را خوانده بود و نام  غزل  هم  انتخاب ایشان است (: عنوان را من برایش انتخاب کرده ام)، برای همین و به احترام آن دست نوشته‌ و کلمات عبدالله جان اسم این غزل همان «چشمهای ترکمن»  شد...

 

 

#  86/11/12   وحید طلعت  |