تبليغاتX
آدالار
ما دو انسان بوديم دو انسان كه به يك زبان مشترک حرف مي زديم ،با اينكه قرنها بين ما فاصله بود اماشنيده بوديم بعد از هزار سال شعري در آدالار متولدخواهد شد همين كافي بود دل هامان براي زادگاه اجدادمان تنگ شود
 

 

 

ب مثل بوکان؛

بوکان شهر دوران کودکی منه، شهری که برای اولین بار شعرم را شنید، هر وقت ....

 

 

 

پ مثل پدر الیاس:

پ مثل پاکستان:

 

پدر الیاس علوی از بهترین دوستان من‌است، مردی که می‌توان ساعتها با او حرف زد، چای خورد و از مصاحبت با او لذت برد...

 

 

 

 

 

ز مثل زندگی، ز مثل زیستن، ز مثل ...

ز مثل زندگی، ز مثل زیستن، ز مثل ...

ز مثل زندگی، ز مثل زیستن، ز مثل ...

 

  

شروع تازه‌ای از زیستن نبودی اگر

همیشه میلِ به انسان شدن نبودی اگر

دُچار فلسفه‌ی زندگی نبودم من

جهانِ فلسفی ذهنِ من نبودی اگر

تصوری که خدا آفریده در ذهنم

جنون ریخته در روح زن نبودی اگر

فرشته‌ای که خدا خلق کرده از گِل من

بُتی که ساخته از خاکِ من نبودی اگر

دو روحِ عاصیِ در ابرها رها بودیم

اذانِ‌ صبح تو در بندِ تن نبودی اگر

زبان مادری‌ات غیر چند واژه چه داشت؟

عزیز، این همه شیرین دهن نبودی اگر

چه می‌شد آه چه می‌شد جهان منطقی‌ام

نبودی آه گلم، واقعا نبودی اگر

 

چه داشت زندگی‌ام بی‌تو آی آواره

برای زندگی من وطن نبودی اگر

                               وحید طلعت

 

 

 

ادامه مطلب (کلیک کنید)

 

 

 

 

 

 

#  86/12/18   وحید طلعت  | 
 

 

به روح‌الله صميمي كه به تنهايي يك بوشهر شعر بود

براي همدلي‌ها و  بدرقه‌ي برادرانه‌اش:

 

 

                   سفر

 

دلم را روي صندلي فرودگاه جا ميگذارم

روحم را در سالن انتظار!

مرگ گونه‌هايم را مي‌بوسد

مرگ گونه‌هايم را مي‌بلعد،

انتظار مي‌كشم...

و اجدادم كه هنوز به هواي جنوب عادت ندارند،

خاكسترم را به خليج مي‌پاشم

تا هميشه فارس بماند

سه قرن بعد

ملوانهايي كه به خانه باز گشتند

دلم را در بسته‌ي پستي برايم پس مي‌فرستند

دلم

دلم

دلم

در من قرنهاست كه چوپاني پير "حيران" ميخواند؛

                   دلو لو دلو لو دلو لو ...

بي‌وطنم چونان پرنده‌اي كه غريزه‌اش را از ياد برده باشد

بي سرزمين؛

چون چشم‌هاي معشوقم كه هر بار غروب‌هاي زادگاهش را گريست

اتفاقي بزرگ در راه بود

 

بهار مي‌آيد؛

پرستوهايم مي‌كوچند

پروانه‌هايم يكي يكي مي‌ميرند

شعرهايم كلمه كلمه پرنده مي‌شوند.

 

.... 

تهران هشتم اسفند86

 

#  86/12/08   وحید طلعت  |