
این شعر ناظم حکمت را دوست دارم و گاهی زیر لب زمزمه میکنم
ترجمه کردم شاید شما هم زمزمه کنید:

۲۴Eylül 1945
En güzel deniz
Henüz gidilmemiş olanıdır
En güzel çocuk
Henüz büyümedi
En güzel günlerimiz
Henüz yaşamadıklarımız
Ve
Henüz söylememiş olduğum sözdür
Nazım Hikmet Ra
زیباترین دریا
هنوز ناشناخته مانده
زیباترین کودک
هنوز در حال بزرگ شدن است
بهترین روزهامان
روزهاییکه هنوز نرسیدهاند
و بهترین حرفی که میخواهم برای تو بگویم
حرفی است که هنوز بر زبان نیاورده ام.
ناظم حکمت
چشم هاي تُرکمن
شال بلند اُزبکي از گُل به تن داري
زيبايِ من که چشم هاي تُرکمن داري
شيرين ترين بوداي شرق دور مي دانم
در کوههاي هندوکش هم کوهکن داري
جغرافياي سرنوشتِ من تصوّر کن...
هر جا که هستي قعرِ چشمانم وطن داري
باور نخواهي کرد اما اي خداي شعر
تو در سکوتت يک جهان شعر و سخن داري
بيداد کن در سرنوشت من ، بياشوبم
کافي است ديگر اين سکوت ، اين خويشتن داري!
من آرزوي روزهايي مثلِ تو دارم
تو عاشق ديوانهيي مانند من داري.
عادت ندارم برای غزل اسم بگذارم ، این غزل را زمستان پیش نوشته بودم و بهار امسال برای دوستانم خواندم، از این میان عبدالله اکبری (به قول خودش دوست دوست من) با اشتیاق این غزل را خوانده بود و نام غزل هم انتخاب ایشان است (: عنوان را من برایش انتخاب کرده ام)، برای همین و به احترام آن دست نوشته و کلمات عبدالله جان اسم این غزل همان «چشمهای ترکمن» شد...
Seni Veren Allah’a Kurban Olayim
Ben seni Tanimadan önce yaşamazdim
Herşeyi dert ederdim
Bilmem neyi beklerdim
Isyanlarim tuttumu başim alir giderdim
Seni veren allah’a kurban olayim
Uğrunda öleyim
Duruşuna yandim
Bakişina kandim
Aşkina ben köleyim
Söyle bana daha önce nerelerdeydin
Neden beni bulmadin
Neden benim olmadin
Ne kadar yansamda ben
Henüz çok geç kalmadin
ده سال پیش بود، تابستان سال 76 آنوقت Kader ، خواننده ترک تازه این ترانهی زیبا رو با شعری خیلی ساده اما خیلی زیبا از Ibrahim Erkal خوانده بود آنسال تعطیلات زیبایی داشت و بیشتر تابستان خانهی پدر بزرگم(شاهیندژ) بودم ...
بعد از ده سال دوباره با دقت به این ترانه گوش کردم، انگار خیلی از خاطرات آن سالهای شیرین با متن این شعر و صدای این خواننده برایم زنده شد ...
گاهی یک شعر یا یک موسیقی تنها یک اثر هنری ساده نیست با خودش تصویر داره، به شکل عینی داره با آدم زندگی میکنه، تعبیر میشه و جریان داره...
کاش این ترانه زیبا رو میشد همینجا گذاشت حالا ضمن اینکه گوش میدم دارم ترجمش میکنم:
قبل از اینکه تورو بشناسم انگار که زندگی نمیکردم
نمیدونستم در انتظار چی بودم،
هر چیزی برایم یه مشکل بزرگ بود
دلشورههام که شروع میشد سربرمیداشتم و میرفتم
فدای اون خدایی بشم که تو را به من داده
در مقابلش بمیرم!
از دیدنش آتیش گرفتم
به نگاهش باور کردم
در عشقش غوطه ور شدم
به من بگو قبل از این کجاها بودی؟
چرا خودت نیومدی منو پیدا کنی؟
برای چی مال من نشدی؟
هر چقدر هم که سوخته باشم
خوبه که هنوز زیاد دیر نکردی.
فدای اون خدایی بشم که تو را به من داده
در مقابلش بمیرم!