تبليغاتX
آدالار
ما دو انسان بوديم دو انسان كه به يك زبان مشترک حرف مي زديم ،با اينكه قرنها بين ما فاصله بود اماشنيده بوديم بعد از هزار سال شعري در آدالار متولدخواهد شد همين كافي بود دل هامان براي زادگاه اجدادمان تنگ شود

 

 

 

هر روز به چشم‌هایت فکر می‌کنم

به وطنم ...

هر روز پیر مرد کفاشی را به یاد می‌آورم

که برای شیرین‌ترین دروغ زندگی‌ام لبخند زد.

{ شاید سالهای سال قصه‌ی ما را با اشتیاق تعریف خواهد کرد!

بی‌آنکه بداند این دروغ بهترین اتفاق جهان فلسفی من بوده... }

به یاد می‌آورم عصر همانروز از شنیدن این داستان لبخند زدی...

به من و دروغ شیرین من خندیدی...

عصر روزی که باهم گریستیم...

عصر روزی که به جای «وحید»، «وطن» صدایم زدی.

 

 

 

                   آدالار دوساله شد.

 

 

 

#  86/10/10   وحید طلعت  |