
هر روز به چشمهایت فکر میکنم
به وطنم ...
هر روز پیر مرد کفاشی را به یاد میآورم
که برای شیرینترین دروغ زندگیام لبخند زد.
{ شاید سالهای سال قصهی ما را با اشتیاق تعریف خواهد کرد!
بیآنکه بداند این دروغ بهترین اتفاق جهان فلسفی من بوده... }
به یاد میآورم عصر همانروز از شنیدن این داستان لبخند زدی...
به من و دروغ شیرین من خندیدی...
عصر روزی که باهم گریستیم...
عصر روزی که به جای «وحید»، «وطن» صدایم زدی.
آدالار دوساله شد.