تبليغاتX
آدالار
ما دو انسان بوديم دو انسان كه به يك زبان مشترک حرف مي زديم ،با اينكه قرنها بين ما فاصله بود اماشنيده بوديم بعد از هزار سال شعري در آدالار متولدخواهد شد همين كافي بود دل هامان براي زادگاه اجدادمان تنگ شود

 

 

 

 

1)

 

فرزاد آقاسی از دوستان دوران دانشجویی من است . هم شاعر است هم پیکره تراش ... هم مهندس منابع طبیعی. چه شبهایی که تا اذان صبح شعر نخواندیم... و چه روزهایی که هم قدم نشدیم...  مدتهاست از فرزاد بی خبرم از خودش و سرنوشتش …

 

 

 

 

برای فرزاد آقاسی و برادری هایش:

 

 

 

چقدر شب که کسی ماه را نظاره نبود

چقدر مرد که این‌قدر بی‌ستاره نبود!

ورق زدند مرا ـ سرنوشتِ عُصیان را

ورق زدند ، دلم؛ تکه ـ تکه ... پاره نبود؟

همیشه جبر، همیشه سفر، همیشه خطر

همیشه‌ها که کسی فکرِ راه و چاره نبود

درون سینه‌ی من چشمه داشت می‌خُشکید

وباز در دلِ من کوه سنگواره نبود؟

"نه"‌یی بُزرگ،"نه"‌یی بی‌دلیل سردم کرد

که کاش پاسخِ من هیچگاه "آره" نبود

شروع کردم از سرنوشت مردی که...

شروع کردم از صفر که شماره نبود

هزار مرتبه این راه رفته را رفتم

برای بارِ هزارم کسی دوباره نبود.

 

            قزوین       آذرماه 85

 

 

 

 

 

 

 

 

2)

 

 

و تا سحر همه‌شان بی‌صدا دعا کردند

پرنده‌ها که شبانه تورا صدا کردند

پرنده‌ها که پر و بالشان تو را میخواست

برای اوج... ـ رسیدن به توـ چه ها کردند

دو دست بسته شدند و میان سردی برف

تمامِ طولِ شب از ترسِ مرگ ها کردند

همیشه سهم تو از زندگیت روشن بود

چقدر سهم مرا ساده جا به جا کردند

غریب تر که شدم با غریبی‌ام ماندم

پرنده‌ها که مرا با تو آشنا کردند!

چقدر سنگ ، چقدر آسمان ، چقدر انسان...

کبوتران مرا اینچنین هوا کردند

پرنده‌ها که پریدند تازه حس کردم

محیط جبرِ مرا ضرب در خُدا کردند.

 

 

بهار 83 ... قم ... مسجد جمکران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

3)

 

 

با آن دف و جنون و هیاهوی خود بخوان

در خلسه‌یی عیان شده ، یاهوی خود بخوان

 

این دشت ، این قُرُق همه در انحصار توست

ببر مرا به صیدِ خود ، آهوی خود بخوان

 

شعر سیاهِ مرگ مرا با صدای خوش

ای برکه‌ی  قرق شده با قوی خود بخوان

 

فصل عبور داغ دلت را به من بده

در گرمسیرِ سال پرستوی خود بخوان

 

تا اینکه زین همه عطشم کم کنی کمی

یک شب مرا به خلوت و پهلوی خود بخوان

 

ای ذره ذره نور خدا در وجود تو

آغوش باز کن و مرا سوی خود بخوان.

 

            بهار86

 

 

 

 

 

 

 

4)

 

توی حیاط مدرسه که قدم میزدیم سالها را میشردیم ، دلمان خوش بود ده سال بعد در یک کافه شیک که شیشه هایش دودی است قهوه میخوریم و از شعرهای نسروده مان حرف میزنیم. آنوقت قرار بود موقع رفتن سکه یی که رویش عکس ماه و ستاره بود روی میز بگذارم.

ده سال بعد بود ، به جای حیاط مدرسه طول خیابان بهار را فقط قدم میزدم.

ده سال بعد برایم نوشته بود؛

شعری برای سرودن نمانده ، امیدی برای برگشتن ...فقط گاهی توی همان کافه شیک قهوه میخورد و وقت رفتنش همیشه به یاد من سکه هایی که رویشان ماه و ستاره نیست روی میز میگذارد.

 

 

 

لبانت را گزیده ای

آنقدر که طعم خونت را

با زبان مادری ات چشیده ای

مثل حسی مبهم،

مثل یک کرد

مثل مفهوم آزادی برای کردستان

لبهای خونی ات را می بوسم

زُل میزنی

تُف میکنی

و خون سرخت شیشه عینکم را کثیف می کند

مثل تاریخت

 

دوستت دارم

و این را توی دفتر چهل برگ مدرسه مان نوشته ام

دوستم داری و ناخواسته

به زبان مادری ات

با همان لهجه روستایی

آخرین ترانه " حسن زیرک" را میخوانی

 

حالا تو آزادی

و من به خاطر آزادی ات

قرنهاست که گریه می کنم

 

بُغض میکنی

بُغض میکنی و خدا در چند قدمی مان قدم میزند

بُغض میکنی

 و من بر خاطرات مشترکمان اشک میکنم.

 

                            تهران 29/8/84

 

 

 

 

 

 

 

5)

 

برای پاییزها که دلتنگترم:

 

 

پس از وداعی سخت به ابر میمانی

به گریه میمانی به ابر بارانی

 

 

به همین سادگی دلش لرزید ساده و صادقانه عاشق شد

به همین سادگی که می شنوید ناگهان بی بهانه عاشق شد

دل نازکتر از نسیمش را زد به دریا و بعد موجی شد

آنقدر تن به صخره ها کوبید  ماهی رودخانه عاشق شد

بعد تقسیم کرد قلبش را با کسی که فقط غزل میگفت

بعد تقسیم کرد شعرش را با کسی شاعرانه عاشق شد

یاکریمی که پشت پنجره مان کنج ایوان نشست لانه گذاشت

با همین گندمی که او می ریخت آخرش دانه دانه عاشق شد

توی گلدان عصرِ تابستان کاشت تا آخرین بهارش را

دل ساعت گرفت از دیوار عاقبت سقف خانه عاشق شد

گل یاس بدون حوصله مان عطر روی تو را گرفته هنوز

گل یاسی که کاشتی بابا ... بعد تو زد جوانه عاشق شد.

 

                               زمستان85

 

 

 

 

 

 

 

 

6)

 

 

آخرین دیدار با میدان ولی عصر

یک عصر لیمویی است

که به شب پیوند می خورد

میرسم و تلخی همیشگی اش را مزمزه می کنم

*

شب که می رسد

ستاره یی سوسو نمیزند

پلکهایم را می بندم

مردم در چشمهایم قدم می زنند.

 

تهران

 22/8/83

 

 

 

 

 

 

#  86/07/14   وحید طلعت  | 

 

 

 

 

Ben Aşkı Ölümsüz Bilenlerdenim

 

 

İstemem sevgilim yüzüme gülme

Eğer ki sonunda ağlatacaksan

İstemem sevgilim ümitler verme

Sonunda dünyamı karartacaksan

 

Ben aşkı ölümsüz bilenlerdenim

Bir ömür boyunca sevenlerdenim

Ellerin ellerime değmesin derim

Eğer ki sonunda bırakacaksan

 

Gönüle vurulmaz asla bir kilit

Seveni öldürür kırılan bir ümit

Sevgilim yanıma yaklaşmadan git

Eğer ki sonunda ayrılacaksan

 

 

Ahmet Selçuk İlkan

 

 

 

ترجمه: 

 

من از کسانی هستم که فکر میکنم عشق هر گز نمیمیرد

 

 

نمیخواهم ، عشقِ من به رویم نخند

اگر در پایانش مرا خواهی گریاند

نمی خواهم عشقِ من امیدوارم نکن

اگر که در پایانش دنیای مرا به هم خواهی زد

 

من از کسانی هستم که عشق را بدون مرگ میدانند،

از کسانی که به اندازه تمام عمر عاشقی می کنند

کاش دستهایت هرگز به دستهایم نرسد

اگر که در پایان رهایشان خواهی کرد

 

هرگز نمیتوان دل را قفل کرد

عاشق را خواهد کشت امیدی که قطع شده

عشق من قبل از نزدیک شدن به من برو

اگر که در پایان از من جدا خواهی شد.

 

احمد سلجوق ایلکان

 

 

 

#  86/07/03   وحید طلعت  |