
|
مولانا جلالالدين محمد بلخی لیلا ملکمحمدی مولوي نيازي به معرفي ندارد و لازم نيست گفته شود كه او شاعر، عارف، انديشمند و احياناً فيلسوف بوده و كاملاً مشخص است كه او به كدام كشور ـ ايران يا تركيه ـ تعلق دارد. حالا اينكه او به دنبال شمس به تركيه ـ روم آن دوران ـ ميرود و در آنجا ماندگار ميشود و ميميرد، دليل بر اين نيست كه او را تركيهايها مال خود بدانند. اما ميدانند و براي او احترام قائلند و او را روي تخم چشمانشان ميگذارند و در دنيا ميگردانند و مولوي نيز راضي است. چندي پيش مؤسسهي ميراث مكتوب* ـ مثل نهادهاي فرهنگي ديگر كه سال مولانا را غنيمت ميدانند و سعي ميكنند از خجالت مولانا در بيايند ـ فكر كرد بايد كاري براي مولوي بكند و براي عملي كردن اين كار از چند مؤسسه و نهاد ديگر كمك گرفت و سرانجام به اين نتيجه رسيدند كه طرحي نو دراندازند و به جاي گراميداشت مولوي، ياد يك مولويشناس ترك را گرامي بدارند و در ضمن به تركها هم بفهمانند كه مولوي مال ايرانيهاست و اين مولويشناس كسي نبود جز؛ عبدالباقي گولپينارلي كه آدم خوبي بود و قرآن و نهجالبلاغه را نيز به زبان تركي استانبولي ترجمه كرده بود و مولوي را خيلي خوب ميشناخت. بنابراين مقدمات را فراهم كردند و از پژوهشگران و نويسندگان ترك خواستند تا در اين آيين حاضر شوند و خانم آسين چلبي ـ زرنگترين فرد از بيستودومين نسل از فرزندان مولوي و قائممقام بنياد بينالمللي مولانا ـ را نيز به ايران دعوت كردند. تبليغات هم آنچنان بود كه بسياري از دانشجويان و مولويدوستان را براي شركت در اين مراسم كنجكاو كرد. خلاصه همهي عوامل دست به دست هم داد تا اين بزرگداشت برگزار شود. تالار علامه اميني دانشگاه تهران در روزهاي چهارم و پنجم تيرماه، شد ميعاد نويسندگان، مولويشناسان و جوانان علاقهمند به مولوي ترك و فارس. ميهمانان آمدند و نشستند و ننشستند و ايستادند و رفتند و آمدند و رفتند و خيلي زياد مجبورشدند ايستاده به صحبتها و خاطرات حدادعادل گوش كنند و آسين چلبي نيز خاطرات خود را از روزهاي كودكياش ـ كه با حضور گولپينارلي سپري شده بود ـ گفت و از آن بالا ديد كه همميهنانش به جاي صندلي، روي پلههاي تالار نشستهاند و حرص خورد؛ اما به خاطر اينكه مهمان ايران بود خيلي از ايران تعريف كرد. مترجم ميهمانان تركزبان نيز در اين ميان از آب گلآلود ماهي ميگرفت و هر چه ميخواست دل تنگش ميگفت و عاميانهترين اصطلاحات خارجشده از زبان تركيهايها را با پيچيدهترين تركيبات فارسي ـ يا برعكس ـ به خورد گوش مردم ميداد. روز دوم هم كه شجريان آمد و دانشجويان آمدند و هواي تالار به دليل تهويهي نامناسب بدتر از روز گذشتهاش شد و علامه اميني احساس خفگي كرد و همراه با گولپينارلي از مراسم خارج شد و مولوي را هم با خود بردند. بهاءالدين خرمشاهي نيز كه ـ در ايران مثل گولپينارلي در تركيه ـ خيلي به مولوي خدمت كرده است، قرار بود دربارهي ترجمهي قرآن گولپينارلي صحبت كند كه حضور شجريان و فرياد دانشجويان مبني بر استاد دوسِت داريم، او را از اين كار منصرف كرد و از آن بالا گفت كه صحنه را به شجريان ميسپارد. البته شجريان ـ كه او هم به مولوي خدمت كرده است ـ بسيار به خرمشاهي احترام گذاشت و احتمالاً از مسوولان برگزاركننده و دانشجويان ناراحت شد و او هم خيلي كم خواند. از آن سو مولوي و گولپينارلي كه از اتفاق در خيابانهاي شمال شهر قدم ميزدند و از كنار تالارها و مجتمعهاي فرهنگي آنچناني تهران شمالي ميگذشتند، با خاطري ناراحت به تركيه بازگشتند و در راه، به روزي فكر كردند كه آن مدرسهي گمنام در تركيه لباس مولانا را طراحي كرده بود و براي شناساندن اين لباس به جهان، آنرا در نقاط مختلف دنيا به نمايش گذارده بود يا به روزهاي ديگری كه تركها برنامههايي آبرومندانه و در خور مقام و نام مولانا براي جهانيان برگزار ميكنند و مولوي را به دنيا ميشناسانند و به يكي از بيستودومين نسل از فرزندان مولوي آنقدر پر و بال ميدهند كه ميشود؛ قائممقام بنياد بينالمللي مولانا و به تمامی دنيا ميرود و از مولوي و مولويدوستان سخن ميگويد. مولوي در راه بازگشت به كشور دوست و همسايه، تركيه، پس از اين فكرها با دلي خون، رو به گولپينارلي كرد و خواند: بشنو از ني چون شكايت ميكند... *از آن دسته مؤسساتي كه خيلي فكر ميكند و كار ميكند و فرهنگ ما خود را مديون آن ميداند منبع : ناخوانا تقدیم به مولوی: هرگز نمیرسی به مُرادت چو میدوی از روزگارِ ماضی ، با چند مثنوی از روزگارِ ماضی ، از عَصر فلسفه تا عصرِ بوق و برق وَ شاهان پهلوی شعری نوشته بودی گویا برای "شمس" زیرا که خوانده بودَت آقایِ مهدوی! تبعید کرده اند به "قونیه"ات هنوز؟ گردیده یی مُعلّق تا حکم ثانوی!؟ حالا* "جلالِدین" به سخن آ ، دلیل آر... اینکه به میل خویش چرا "تُرک" می شوی؟ گیرم که در ولایتِ تُرکیهی صغیر جشنی گرفته اند برای تو مینوی ما را چه سود از بَرکاتِ کلامِ تو بعدِ گذشتِ این همه اَعیادِ عیسوی بیهوده نام مثنویات را به رُخ نکش امسال ، سالِ حضرتِ "نفت" است "مولوی" این نسل را نیاز به شعر و شعار نیست این نسل عاریاند ز الفاظِ معنوی یعنی نیاز اوّل و آخر در این طریق گردیده است پول و مقامات دنیوی. پی نوشت: روزگارِ ماضی: روزگار برباد رفته عَصر فلسفه: عصری که در دانشکده کلاس فلسفهی شرق توسط یکی ازاساتید بیکار شده در سالن آمفی تئاتر (که بسی بزرگ است) برگزار میشود. عصرِ بوق و برق: عصری که باد آورده شاهان پهلوی: صرفا برای پُر کردن قافیه به کار رفته است و معنی مشخصی را دنبال نمیکند. شمس: منظور دکتر شمس آقایِ مهدوی: فردی است بسیار فضول از همکاران که در طول عمرش شعری را درست نخوانده ولی منتظر است دیگران شعری بنویسند تا نُطقش گل کند قونیه: قبلا این شهر متعلق به ایران بوده و لعنت به آن پادشاهی که این شهر را درعهدنامهي ترکمنچای به دولت عثمانی بخشید. جلالِدین: همان جلالالدین بلخی یا مولانا جلالالدین رومی است. تُرکیهی صغیر: عثمانی سابق که مولوی (شاعر بزرگ پارسی گو) در حال حاضر تبعهی آن کشور میباشد. اَعیادِ عیسوی: جمع عید عیسوی یا همان کریسمس فعلی (2007) نفت: طلای سفید *حالا: از کلماتی که در ترکیه امروز با معنای کاملتری از فارسی و به وفور استفاده میشود و این احتمال می رود که این کلمه را مولوی بزرگ با خود به ترکیه برده است. |
مرا ببخش اگر سردم ، اگر همیشه داغونم
مرا ببخش اگر آهم ، اگر که این همه محزونم
مرا ببخش که بی صبرم ، از اینکه آبی بی ابرم
دچارِ فلسفه ی جبرم و ناگزیر در اکنونم!
به ریشه هات قسم هر باد ، اسیر زلف توأم ای بید
هنوز دلخوشم از اینکه به زیر پای تو مدفونم
نکاو این همه شبها را نشانِ بودنی از من نیست
شهاب گمشده ای هستم که از مدار تو بیرونم
دو نیم بند از آن تاکم که آفتاب تسلسل وار
مکیده روح طبیعت را ، چشیده ، ریخته در خونم
بهشت کوچک من ... بی تو جهنمی است در اندوهم
که رانده است تن از روحم و قرنهاست که ملعونم
ببخش بر من اگر یک آن بدون چشم تو سر کردم
به چشم های تو محتاجم به سرنوشت تو مدیونم
چه قدر بی تو بد اخلاقم چه قدر بی تو پریشانم!
به هر دلیل که لیلایی به یک دلیل که مجنونم.