
سلام بعد از مدتها نبودن با سه شعر و یک ترجمه بازگشتم ...منتظر نقد و نظرتان ...
1
تاریخ را ورق بزن اما به مرگ من
یک صفحه مانده است بــه فصل تـمرگ من
مثل درخت بید جنونم همیشگی است
عمری نفس کشیده تو را برگ برگ من
دلخوش مکن به بارشم ای باغ بی بهار
چیزی به غیر مرگ ندارد تگرگ من
تبریز غم گرفته و متروکم این زمان
با دست مردمم شده ویرانه ارگ من
دلگیرم آنچنان که شبیهم به هستی ات
شیرینی آنقدر که شبیهی به مرگ من
از نسل آفتابم ، همخون بابکم
این است تا همیشه عرب با تو فرق(گ) من
2
بنوش از شهد گلها ... زندگی کن، زندگی نوشت
بساز از لاله های وحشی این دشت تن پوشت
سپس در زیر باران ها قدم بگذار بر چشمم
بگیر از آبشار اشکهایم آخرین دوشت
تمام عصرهای جمعه را با بیدلت سر کن
به یاد روزها که بیدلی بوده است مدهوشت
هزاران بار نفرین کن منی را که اگر یک آن
شدم تسلیم چشمانت ، و چشمم کرد بیهوشت
مرا چون صخره ای پرتاب کن در قعر یک دره
اگر بار گرانی بوده ام ای کوه بر دوشت
فقط در روز مرگم یاد کن از روزگاری که
سرم بر روی زانوی تو بود وگرمِ آغوشت
اگر این روزها رسم است از چشم تو افتادن
بگو با من چگونه نازنین افتادم از گوشت
همیشه اتفاقی تلخ بودم تلخ تر اینکه...
دقیقا اتفاقی می شوم روزی فراموشت.
3
این غزل یه "سایاخلاما " ست که به همه دوستای افغانیم تقدیم شده ، به همه اونها که روزهای شاد زیادی باهم بودیم اما اینروزها سرنوشت بعضیشون خیلی نگرانم کرده.[سایاخلاما ( یعنی توی خواب حرف زدن )]
دل مشهد گرفته بود تو را مثل تاریخ من که طاعون را
دل مشهد گرفته بود فقط ... باز این سرنوشتِ ملعون را...
شاعری که فقط قدم می زد ، داشت از زندگیش بر میگشت
با خودش فکر میکند هر روز زندگی میکنم هم اکنون را؛
متن تاریخ سرخِ تُرکستان اتفاقی بنفش می افتاد
داشت تعبیر تازه ای می شد لیلی تو جنونِ مجنون را.
در دو چشم تو زندگی میکرد ذاتِ اندوهگین یک شاعر
کاش در چشم های تو میخواند حافظ این حُسن روز افزون را
فصل هفتم در آن رمان قطور قصه دختری است در باران
سرنوشت کسی که موییده هفت قرن تمام جیحون را
هفت قرن است عاشقش شده است شاعر چند بیت بالاتر
و به آه دل تو سوزانده همه بیدهای مجنون را
پیر مردِ مزارعِ خشخاش ، گریه کن، گریه حق مردمِ تو ست
گریه کن ، گریه کن فقط گریه قحط سالیِ سالِ میمون را
صبر کن باستان شناس عزیز ، روح بودا کجای این خاک است؟
کاووشت را به پایتخت ببر کشف کن برجهای فرعون را
نسلِ آواره ای که من دیدم دیگر از زندگی نمیترسد
از دل خاک میکشد بیرون آخرش آن غرور مدفون را
آخرین خواستگاه شعر دری نیستی پی به هستی ات برده
خلق کن ، خلق کن خدای غزل آخرین شاهکار موزون را
روح آواره ی نجیبی باش و فقط فکر کن به ذهن کسی
که پرستیده بود در شعرت این خدای همیشه محزون را
جرم یعنی همیشه بودن تو، مرز یعنی نبودنِ مطلق
سرکشی کن بشور بر جبرت خط بزن هرچه مرز و قانون را
در تنم زاغ ـ زاغ میلرزی و من از زندگیت بی خبرم...
عشق آورده رنج و تسکین را شعر آورده درد و افیون را
بعدها ، بعدهای دور از ذهن هفت قرن دوباره یی دیگر
یک نفر میرسد که قی بکند شعرِ من ـ چند لخته ی خون را
فصل آخر از آن رمانِ سیاه که امانت گرفته ای از من
سرنوشت کسی نبود جز این بی سبب سرکشیده معجون را.
4
اینم یه ترجمه از خودم :
سرو همیشه زنده
بدجور پیر میشوی
نه عقابی بر شاخه هایت می نشیند
و نه کلاغی در تنت آشیانه میسازد
سرت بلند
اما ریشه هایت تشنه
آرزوهایت همراه برگهایت می خشکند
به جای پر گشودن
و پرواز کردن
بد جور پیر میشوی
سرو همیشه زنده ی من.
کلمات هر گاه سکوت را پنهان کنند به سکوت گوش فرا ده نه به کلمات.
ری گریک( دائو رابطه ها)
فضولی بغدادی
(از بزرگترین شاعران و عارفان دوره صفویه-شاه اسماعیل-)
ق9و10
مدفن: حرم امام حسین(ع)
آثار:
فارسی :هفت جام،انیس القلب،رند و زاهد،حسن و عشق،رساله معما
ترکی :دیوان،لیلی و مجنون،بنگ و باده، نامه ها ، ترجمه حدیث اربعین و ...
عربی :مطلع الاعتقاد فی معرفة المبداوالمعاد،مجموعه قصاید
غزلی فارسی از این شاعر
نمودی لطف پیشم آمدی،کردی ستم،رفتی رسیدی بی خودم کردی به خود تا آمدم رفتی
طبیب دردمندانی ولی از بس که بی دردی مرا در کنج غم بگذاشتی با صد الم رفتی
تو آتش پاره ای من شمع بودم زنده با وصلت دریغا سوختی آخر مرا سر تا قدم رفتی
رهاندی از غم رسوایی و سر گشتگی ما را نکو رفتی که کردی بسته ی زنجیر غم رفتی
تو را ای اشک خونین هیچ قدری نیست در کویش فتادی از نظر از بس که آنجا دم به دم رفتی
دلا خواهی پریشان ساخت روز و روزگارم را خطا کردی سوی آن گیسوان خم به خم رفتی
گلی بردی فضولی تحفه حوران بهشتی را نکو رفتی کزین گلشن به داغ آن صنم رفتی.
به زودی آدالار با کلی شعر از خودم به روز می شود