
عشق؛شاخه گل رز
در اتاقم تابلوی غروبی است
که قدم زدن با تو را
به یاد می آورد!
عشق ؛ شاخه گلی رُز بود
که تو
از گل فروشی نیو تورک برایم خریدی
اولین گلی که به من هدیه شد
رُز سرخ
رُز زیبا
در دستهایم با من حرف زد
از آن روز زندگی را دوست دارم
زندگی ... و تو را...
اگرچه عشق ما
در قوانین کشور متبوعم نمی گنجد!
"دوستت دارم"
این را لبانم میگوید
وقتی شعرهایت را
به زبان مادری ام میخوانم
بیشتر دوستت دارم؛
وقتی روزها از تو بی خبرم
می خواهمت؛
مثل کودکی که آغوش مادرش را...
به یاد بیاور
غروبی را که دستهامان به هم رسید،
در کویر باران نمی بارید؟
به یاد بیاور
روزی را که دل به دریا زدیم،
در پاک ترین آبهای جهان غسل نکردیم؟
مرا بخواه
وقتی دانه از باد
زمین از باران
و من از صدای تو زندگی می گیرم.
لب روی لب نگذار
برکت شعرهای من
کلمات تواند
ومن هرگز نمی نویسم
مگر وقتی که تو خواسته باشی
شاعرت باشم.
انگار شعرهام خوابهام بودند که تعبیر می شدند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ترجمه قسمتی از شعر ترکی که در پست قبلی بود...
قول بویون آغلادیق
آغلادیق
اؤرکدن آغلادیق
کیمسه دونیادا بیزی باشا دوشمه دی
یالنیز بیزیدیق و داها بیز
اللریمیزده بوز چیچگی
قوینوموزدا نیسگیل لر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باهم گریه کردیم
گریه کردیم
از ته دل گریه کردیم
در این دنیا کسی درکمان نکرد
تنها ما بودیم و ما
در دستهامان گل یخ
و در دلهامان حسرتها...
Xocalı ürək ağrısı
امروز پانزدهمین سالگرد قتل عام مردم خوجالی ( آذربایجان) بود.
Göz yaşı içində inləyir Vətən,
Yurdumun sinəsi dilim-dilimdir.
Ayaqlar altında əzilən, itən
Ərliyim, qeyrətim, igidliyildir.
Abdulla Qurbani
خوجالی اؤرک آغریسی...
سنی باهارا بیر آی قالان سئومیشدیم
قاراباغلی لاچین باخیشلی ...
تکجه بیر باخیش گؤروشدوک ...
قول بویون آغلادیق
آغلادیق
اؤرکدن آغلادیق
کیمسه دونیادا بیزی باشا دوشمه دی
یالنیز بیزیدیق و داها بیز
اللریمیزده بوز چیچگی
قوینوموزدا نیسگیل لر
سنین قانینلا تاریخیمی یازاندا
من آوردایدیم
باخیردیم
آما...
آما سوسموشدوم .

کشور دلواپسی
مجموعه شعر دوست خوب مشهدیم جواد یونسی
کشور دلواپسی پر از شهرهای شگرف ...
هر شهر مفهوم ... یک دلواپسی شاعرانه ...
اجتماع ، تاریخ ، سیاست ، عشق ، عرفان ، تا ساده ترین دغدغه های انسانی
در شهرهای این کشور پنهان شده ...
هر شهر معمایی از واقعیت هاست ...
...
خواننده را به یک سفر می برد سفری به یک شهر ...
شهری که واژه ها کلید های ورود به آن می باشند ...
...
کشور دلواپسی یکی از ده کتاب برتر امسال بود .
از این مجموعه :
شهر زنده
آب
زنده است
آغوش تو
زنده است
و زندان
چیز دیگری است.
شهر آب
فقط یک مسافر می تواند
به آب فکر کند
تنها یک چمدان می تواند
به رفتن تن دهد.
اما
تو می توانستی
اندوه رفتن را آسان تر کنی
در ذهن به هم ریخته ی یک آاتشفشان
مگر چه خبر است؟
تنها تو می دانستی این را
در آن وردآورد دعاهای آسمانی
دعاهای سیاه آسمان زده!
شهر ولگرد
شکوه کردیم
زمین تاریک است
بی محابا رفتیم
دیدم قله ها را می بینم
قله ها را می شد با هم رفت
با هم رفتیم
قله ها را می گویم
ص83
شهر شوکران
برای کشف آب
اندکی دیر شده
برای کشف آتش
اندکی دیر شده
کاشف بزرگی می شدم
با کشف تو.
ص 38