تبليغاتX
آدالار
ما دو انسان بوديم دو انسان كه به يك زبان مشترک حرف مي زديم ،با اينكه قرنها بين ما فاصله بود اماشنيده بوديم بعد از هزار سال شعري در آدالار متولدخواهد شد همين كافي بود دل هامان براي زادگاه اجدادمان تنگ شود

 

 

şeir          

 

 

Gözümün ağı

Sənin ələrin şairdir

Bağçanızın güllərin suvaranda

Gülüm – gülüm

Sən bir ağ şeirsən

əlbət budur

mən şeir yazanda

yazılarımda sözlərin göyərir

şirin şeirlərin ağarır

 

ترجمه:

    شعر

سفیدی چشم من

دستهای تو شاعرند

وقتی به گلهای باغچه تان آب میدهی

گلم ـ گلم

تو یک شعر سفیدی...

شاید به همین خاطر

وقتی که من شعر مینویسم

توی نوشته هام حرفهای تو "سبز می شوند"

شعرهای شیرینت "سفید می شوند."

_____________________

سبز شدن : اتفاق افتادن

سفید شدن : به واقعیت پیوستن

 

 

 

 

آدالار به زودی با شعر بلند دستهایت به روز خواهد شد.

 

 

 

 

#  85/10/30   وحید طلعت 
 

                            برای دایی عزیزم که خیلی زود پرواز کرد...هنوز...

                            برای مرگ خیلی جوان بود...  

                                      ترجمه:

طالع دریغ طالع...

داغ تو شعر بود

شعر بلند هستی

 

برای کوهها شعر نوشتم

برای احساسهای کودکان

برای جزیره های تنها

اما از تو ننوشته ام

 

از داغت می نویسم

طلوع زادگاه برفی ام تلخ بود

روی در خانه پدر بزرگ اسم تو ...

روی کاغذ سفید

خبر مرگت سیاه نوشته شده بود

طالع دریغ طالع...

انصاف نبود

منگ بودم

باورم نمی شد

باور دریغ باور...

سرنوشت ساده ...

ساده ...

شهید من خبر مرگت را از هیچ دهانی نشنیدم

مرگت را با چشم هام دیدم

...

دلم تنگ بود

داغت... دریغ داغت ...

روی یخ راه می رفتم

زمین میخوردم

و برایت گریه می کردم

...

کاش باهم قدم می زدیم

سیگار می کشیدیم

...

مرگ مرگ

طالع دریغ طالع

قرارشد دیگر پیراهن هم را نپوشیم

تو پیراهن مرگ به تن کردی

فرشته ها

در آتش غسلت دادند

در آتش شهید شدی

نه نه ـ نه م  کوت

شه هیدی من طالعی تو ناسراو بو

مثل چشمه های کردستان

مثل آب ناوچا بلاغ

دلگیرمثل غروب های صایین قالا

در آتش غسلت دادند...

 

از کوه ها نوشته ام

از عشق ها

اما از تو ننوشته ام

 

انصاف نبود دستهایت بسوزد

نقاش من

دستهایت ... دستهایت

پیر مرد کُرد از تو میگفت :

 ـ جه لال فه قیر بو !

و گریه میکرد

گریه تسکین نمی داد

گریه ، گریه نبود...

 

اوخای ـ اوخای

کاش باهم قدم می زدیم

سیگار می کشیدیم

و از قناریها حرف می زدیم

قناریها سوختند

...

نقاش من رنگ ها را خوب می شناختی

با رنگ ها دوست بودی

اما

رنگ طالعت سیاه بود ـ سیاه.

 

 

#  85/10/22   وحید طلعت  | 

 

 

امروز آدالار یک ساله شد

 

#  85/10/10   وحید طلعت  |