
تا چند دقيقه ديگه دارم ميرم سفر بعد از پريروز و ديروزو ... آدالار انگوراش رسيدن کلي شعر نگفته مونده کلي حرف نشنيده ... و جنوني که هميشگيه ... !
به من گفته بودي :
اولدوزلارا يتيشنده /اونلاردان سوروش/بير به بير ـ تک به تک/آنجاق اوردا بيله جک سن/اولدوزلاري سايا سايا/اينسانلار يتيشير آيا !/
وقتي به ستاره ها رسيدي از اونها بپرس تک تک دونه به دونه اونوقت مي فهمي آدمها در حاليکه ستاره ها را ميشمورن به ماه ميرسن.
اما من نشمردم( سايماديم)...
تقريبا همه چي همونطور پيش ميره که تو ميخواستي ... البته !
در امتداد کدامين سکوت محو شدم
که اين سکوت هميشه غم سرودن داشت
...شايد کم کم داره باورم ميشه شعرا مثل خوابها تعبير ميشن شايد هم شعر نوشتن خودش يه خوابه يه خواب تلخ و شيرين؟؟
سه روز پيش غروب ... يه غزل افتاد درست وقتي که از سر آب گذشتيم ... وقتي برگشتم همينجا ميزارمش...( با شوکران اشک پر کن استکانم را ...وقتي کسي اينجا نمي فهمد زبانم را.....)
اينم چند تا غزل تازگي ها نوشتم
شاد باشيد
وحيد طلعت. شنبه ۱۸ شهریور
وقتي که دنيا خلق ميشد ما دوتن بوديم !
... هم مرز نه ! همسايه نه! ، ما هم وطن بوديم
جغرافيا معني نمي شد در وجود ما
يک روح آواره ولي در دو بدن بوديم
يک روح عصيانگر که در جسمي نمي گنجيد!
در قالب يک جسم در يک پيرهن بوديم
محدود مي شد زندگيمان در نگاهي که ...
ما عاشق يک جفت چشم ترکمن بوديم
يک بيستون احساس شيرين دفن شد در ما
انگار نه انگار که ما کوهکن بوديم
تو تو شدي هيوا و مالمو شد تمام تو...
يادش بخير اما زماني ما و من بوديم
دستان ما با مرزها از هم جدا افتاد
يادش به خيـ.....ر اما زماني هموطن بوديم
به من رساند تو را.... بي درنگ خلقت کرد
شبيه شيشه مرا ، مثل سنگ خلقت کرد
تراش داد تورا صخره صخره در باران
شکست تيشه ... سپس با کلنگ خلقت کرد!
کشيد تابلويي از غروب در ذهنش
و بعد نقش زد از هر چه رنگ خلقت کرد
براي اينکه حسودي کنم به تو اي سنگ
خدات حوصله کرد و قشنگ خلقت کرد
براي اينکه شوم مست مستِ چشمانت
دوجرعه آه دو کاسه شرنگ خلقت کرد
مرا به عصر حجر برد بت پرست شدم
درست ...عصر تمدن؟ و ! جنگ خلقت کرد
مرا شبيه به آهوي بي پناهي که...
دلش نسوخت که همچون پلنگ خلقت کرد
*
خدات حوصله کرد آنقدر که من مُردم
چه قدر دير ولي نه...! قشنگ خلقت کرد.
با من بيا مقايسه کن دشت لوت را
يعني کوير قلب من و باغ توت را
از گونه هاي وحشي اين جنگل عجيب
با دست خود بچين تمشک و بلوط را
نفرين به من که تشنه خون مني هنوز
خون مرا بنوش ، خنک کن گلوت را
با پلک هات نظم جهان را به هم بزن
معنا کن عشق را ، طيران را هبوط را
هيوا درختها همه شان عاشق تواند
وقتي گرفته اند به سويي ... قنوت را
وقتي سکوت ميکني اينجا جهنم است
فرياد شو بمير ، بميران سکوت را.
حالي ندارد گريه يا لبخند بي تو
تهران... هواي سربي اسفند بي تو
دلگيرِ دلگير است عصر زرد تجريش
حتي غروب جمعه ي دربند بي تو!
ياد تو بود عصر سه شنبه دعوتم کرد
تنها به صرف قهوه ي بي قند بي تو
تلخ است است چايي مثل مردم مثل اين شهر
مرگ است حتي زندگي هر چند بي تو...!
هفته به هفته روزهاي من همين است
جمعه به جمعه ميخورد پيوند بي تو
فرقي ندارد لحظه ها يا آرزوها ...
وقتي نمي بيني که مي ميرند بي تو
چنگيز من سخت است بي تو زنده بودن
حتي به روح خود شدن پابند بي تو
هر جا که باشم ...آسمان من کبود...است
تهران دوشنبه ...آنکارا... تاشکند؟ ... بي تو
آشوب کن زيباي من هر جند باتو...
آرام کن روح مرا تا چند بي تو؟!
وقتي غزل به دادم نميرسد
سپيد ميشوم
و آنوقت حرفهاي تو
توي شعرهام سبز ميشوند.
همين/
سلام دوستان خوب من
سلام سلام
من وبلاگمرو پس گرفتم ... من مسافرتم خونه پدربزرگم (شاهیندژ)همین چند دقیقه پیش دوست خیلی عزیزم مهندس سعید رجب زاده(از بلاگفا) پسوورد آدالار رو که با دستهای پلید اما توانمند یک دوست روانی (به معنی تمام کلمه) هک شده بود عوض کنه و برام اس ام اس بده خوشحالم که آدالار پس گرفته شده ... کلی حرف دارم از آدالار ویه جواب برای آقای گوگترک که خیلی دوست دارم خودشرو حتمن معرفی کنه تا از طرف بچه های کانون ادبی بلوت به خاطر هوش و ذکاوتش و مهمتر ازهمه به خاطر اثبات دوستی خودش به همشهریاش ... براش یه هدیه باارزش تقدیم کنیم گوگترک جان (مخصوصا فارسی نوشتم ) به خاطر احمقهایی مثل تو حال و روز مردم من ... احمق جان نفهمیدی نمیفهمی و هیچ وقت هم نخواهی فهمید تا... گؤزون چیخسین من تورکی شیعر یازیرام اوزاق کندلرده ده گئدیرم اوخورام یاخچی دوستلاریم وار ، من وارام یاشیرام آما سن ....؟
آخی بدبخت جان هاواخ یوخودان دوراجاخسان سن و او کؤموربیین یولداشلارین ؟؟
گؤزون چیخسین باخ !
واقعن خیلی اتفاق بدی بود ...سعید جان ممنونم خیلی ....
این به خاطر آزادی آدالار بود و بقیه حرفهام (کلی حرف خوب) بماند برای ...
شاهیندژ ۱۰ شب هشتم شهریور
