تبليغاتX
آدالار
ما دو انسان بوديم دو انسان كه به يك زبان مشترک حرف مي زديم ،با اينكه قرنها بين ما فاصله بود اماشنيده بوديم بعد از هزار سال شعري در آدالار متولدخواهد شد همين كافي بود دل هامان براي زادگاه اجدادمان تنگ شود

سلام

بعد از يه مدت ...

اين مدت چند تا سفر با ارزش داشتم

قم :  زيارت ... اينبار خدارو بيشتر حس کردم خيلي بيشتر ...

و بعدش ديدن دوستان خوبم

 

و خيلي اتفاقي ايصفهون رفتم

بنابر اين مهمان آسمان اصفهان بودم ( محمد جواد آسمان)

بار اولي بود اصفهان ميرفتم کوههاش برام حرف زدن انگار ( سانکي) دلشون گرفته بود

اصفهان ابهت داره ، دلبازه ... شايد هم کسايي رو داره که قرنها پيش گمشون کرده بودم

جواد خيلي محبت کرد  بيشتر جاهاي ديدني مارو برد و البته دوستاي خوبش ( علي انصاريان  ـ هنرمندي که براي خودش و خانومش آرزوهاي عالي دارم ... استاد ني و سه تار  با آوازهاي سنتي که برامون خوند...  ـ علي ثابت قدم  شاعر جوان و با استعداد نصف جهان کلي حال داد با شعراش  و ... مخصوصن وقتي که  همه  با هم  ميخونـ... : دنيا ديگه مثل تو نداره نداره نميتونه بياره دلا همه بيقراره عشقن اما عشقه که واسه تو بيقراره  بگو کدوم خيابونه ...   

 

توي اصفهان نميدونم چرا همش يه آقايي اذيتم ميکرد ؛ شاه عباس ... مثل اينکه روحش اونجا بود هي با من حرف ميزد ، کارايي که کرده بود... يادگارهايي که گذاشته بود و رفته بود  هي به رخ من ميکشيد .... همش با غرورش به من ميگفت : ببين چيا درست کردم ، نه اينکه نفهمم ولي يه جورايي دوست نداشتم بهم طعنه بزنه ... من فک ميکردم حضورش خيلي سنگينه حداقل تاريخ ايران ( منظورم تاريخ واقعي ايران)  بزرگي مثل اون کم داشته اين آقارو بچه گي هام توي قصه هاي مردمم شنيده بودم ، پدرم ازش  برام  حرف زده بود... توي سازهاي عاشيق ها درکش کرده بودم ، البته شاه عباسِ اون موقعِ من تورکي حرف ميزد ، دزدکي  با وزيرش شبها خونه مردم ميرفت ، حتي وقتي پسرش غلام  بهش رسيده بود من براش گريه کرده بودم...  ولي اين آقايي که من اصفهان ديدم  خيلي فرق داشت ، واقعا پادشاه بود و به همون نسبت از من دور ...  اما تونستم چند کلمه ازش گله کنم همين کافيه ...

بگذريم

 

راستي آسمون اصفهان خيلي آبيه ...  هم آبيه هم خيلي  شاعر ( گؤي آدلي گؤي اوغلان)

(مرسي آسمان  که  ميتوني دستاتُ قايق کني ... از آباي تو قصه ها بگذري...

 

آخر سر هم سمنان و جشنواره شعر ..

 

دو تا غزل يکي از آسمان  :

 

 

هر بار مي خواهم ببوسم روي ماهش را

مثل پلنگي که دوباره اشتباهش را ...

مثل لبي که نيمه باز است و نمي داند ـ

بايد بخواهد يا نخواهد اشتباهش را

 

اين روزها خيلي بدم خيلي پريشانم

انگار آهي در دلم گم کرده راهش را

چيزي شبيه ابر، جا خوش کرده در قلبم

ابري که باران ها نمي بارند آهش را

... نفرين شده ... نفرين شده مانند قومي  که

با گريه از خود رانده باشد پادشاهش را

... اين روزها برگشته اي ... شايد ... ولي برگرد

بگذار چشمم باز، شبهاي سياهش را...

بگذار وقتي صورتت با گريه ميخندد،

چشمم بخندد حال و روزِ افتضاحش را

اين خنده هاي آشنا را دوست مي دارم

مثل غريبي که نسيم زادگاهش را

اين بار هم اين کوه بايد از فرازِ خود

پايين بيندازد دلِ بي تکيه گاهش را

اين بار هم اين مرد بايد پشت لبخندي

پنهان کند لب هاي سردِ بوسه خواهَش را.

 

 

 

اينم از خودم :

 

ديدنت اتفاق سبزي  بود ناگهان ، ساده اتفاق افتاد

ديدن چشمهاي جادويت که به من شوق زندگي ميداد

شهر در چشم هاي تو زل زد ... عاشقانه ترين نگاهش را ...

دل من بود يا کريمي که ... روح من بود و لحظه ميعاد

ساعت  هشت عصر تابستان ايستگاه  آخرش مرا بلعيد

اتوبوسي که رفت و برد تو را آخرين بار  اول  مرداد

 

آسياي ميانه چشمت لهجه اش ازبکي مادر شد

قهوه تورک باز مستم کرد در غروب قشنگ عشق آباد

چشم هايت مرا به کابل برد دستهايت مرا به غزنه کشيد

ترکمنها دوبار ناليدند در غم سوک آخرين فرهاد

 

ليلي من جنون من کافيست بعد از اين عاشقانه بگذاريد

بيد مجنون خانه تان باشم و بلرزم هميشه با هر باد

 

اين تسلسل ادامه مي يابد تا زمانيکه زندگي باشد

مرگ يک روز ميرسد بانو روح من تا تو ميشود آزاد

 

سرکشيدم تمام جبرم را توي ميدان عصر با تو ولي...

پر کن اين شوکران آخر را پر کن از مرگ هرچه بادا باد.

 

 

 

#  85/05/16   وحید طلعت  |