تبليغاتX
آدالار
ما دو انسان بوديم دو انسان كه به يك زبان مشترک حرف مي زديم ،با اينكه قرنها بين ما فاصله بود اماشنيده بوديم بعد از هزار سال شعري در آدالار متولدخواهد شد همين كافي بود دل هامان براي زادگاه اجدادمان تنگ شود
        

طرح از توحید حیدری

               

                 سلام هيوا

                     ‌‌‌ديشب بارون  مي اومد

                         و ظهر امروز من به فكر مرگت بودم

                               راستي هيوا كي ميخواي بميري؟ 

 

 

 

 

#  85/02/28   وحید طلعت  | 

 

                                

                                    برای قم که گمت میکند به هر عنوان

 

 

 

 

هفته ای پیش قم بودم مهمان دوستان عزیز قمی والبته شاعرم دوستایی که خیلی محبت داشتن این چند وقته اینقدر توی جمعهای شعری به من خوش نگذشته بود مخصوصن شهری که مال امام زمانه مال حضرت معصو مه س  از طرف همه تون کلی زیارت کردم ...

عزیزایی که برای همایش شعرشون واقعن سنگ تموم گذاشته بودن با اینکه جمعشون دانشجویی بود اما واقعن دلی کار کردن "فرشاد اسماعیلی" عزیز که لهجه سبز کرمانشاهی داره اما شعرای سفیدش خیلی نازه ، "سید مهدی سجادی" که یه اهل دل واقعیه و تموم قمرو با من نفس کشید ، اما اونی که خیلی با مرام و به قول امروزیا باحال بود: "احمد رضا تقوی" خیلی خیلی عزیز (هر چند منو گول زد وقتی که کتاب تقدیمش میکردم بنویسم احمد سوخته دل ...) با مرام های مخصوصش ، "محمد مهدی آشوری" که نمیدونم چرا دوست دارم  میتی صداش کنم این میتی عزیز از اون پسرای خوبه قُمه که لنگه شو من تهران ندیدم، سامان موحدی راد که دبیر همایش بود و خیلی محترم (راستی سامان تا یادم نرفته بگو ببینم حالا که همایش تموم شده میتونی به من بگی...؟ ) خلاصه اونجا چراغی روشن بود که نورش چند روزی منو ازاین تهران نفسگیرِ شاعر کش نجات داد .

 

روز آخر هم که با سید مهدی گل به دیدن "دهقان" عزیز رفتیم زیر همون درخت گیلاس حیاطِ... شعر گفتیم ( یعنی منکه فک کنم تموم حرفایی که زدیم شعر بود) و به دغدغه های مشترکی که ...

به هر حال خیلی عالی بود

در ضمن عزیزان دیگه ای توی این چند روز زحمت کشیدن که ازشون بی نهایت ممنونم :

جواد معلمی ، محسن نوروزی ، صدیقه نورانی ، اکرم السادات خوش نیت ، محبوبه اسماعیل پور ، معصومه شبیری ، مرضیه داوودی و...

 

راستش از قم شعری نیاووردم یعنی نشد چیزی بنویسم اما همین یکی دوروزه با یه غزل به روز میشم شاید همین غزلِ که ترجمش: 

 

 

گذشت سبز و ملایم گذشت  باهیجان

سه شنبه های شما

در کافی شاپ تهران

دوبیت شعر دو لیوان غزل دوفنجان دل

 

 

شما که قهوه تورک سه شنبه مینوشی

و

 

شما که نور چراغ شب نیوتورکی

نمیشود ننویسم چرا  ندیدنتان

دچار رخوت تاریخ میکند مارا

...

و ترکهای جوان جهان به پاس شما

که از بهار سمرقندِ شهر زیباتان

غزل برای من آورده اید یک شاخه...

عسل برای تو آورده اند از سبلان

 

نولار کی بیرده بیزه دونمه ییب دا باخمیاسان

کی گوزله مک دن  اوتور بوز دونوب دوداقلاردا

هله ده کی هله دی یاندیریر بیزی اوتونیز

هله ده کی هله دی یانمیشیق اوجاقلاردا

دنن هاچان گله جک سه ن قاباقلیاق آتینی

تیکانلی دونیادا

 

آیاقلاردا...

 

 

البته این چک نویسش بود و فک کنم خودشو برام همین فردا بفرستن!

 

 

 

 اینم  دو شعر کوتاه از فرشاد اسماعیلی به یاد جمع دوست داشتنی بچه های قم :

1

همیشه خواستم شاعر باشم

شاعر زندگی کنم

شاعر بمیرم

ولی هیچگاه برای ماهیان تنگ

اشکی نریختم

 

 

 

2

دارم وارد 19 سالگی می شوم

مادرم نصیحت میکند :

احترام بزرگتر واجب است

ولی کو گوش شنوا؟

مدتهاست خودم را "تو" صدا میکنم.

 

 

 اينم يه شعر داغ داغ كه همين چند دقيقه پيش فرشاد برام اس ام اس كرد:

 

۳

انتهاي من

 به ابتداي اين سطرها خلاصه ميشود

و تو در همين مسير

روزي هزار بار "شعر"

ميشوي!

 

              

 

#  85/02/24   وحید طلعت  | 

ـ هيوا حرف بزن ...  هيوا!

ميدونم خسته يي ، ميدونم سير شدي ، ميدونم بريدي

ميدونم هيوا

اما حرف بزن

ببين آدما هنوز دارن زندگي ميكنن

هيوا ساكت نشو حرف بزن

وقتي آرومي بيشتر درد ميكشم

ميفهمم!

كله داري ... حق داري

اما تو كه آدم كش نيستي

باور كن

تو قاتل نيستي

هيوا...

ببين بزار بگم ...

هيوا

تورو خدا باور كن

باشه ديگه مهم نيس

اصلن هيچي مهم نيس

بزا زندگي...

صب كن نرو

...

...

آخه لعنتي گوش كن

هيوا

هيوا

.....................  هي وا!!!!!!!!!!!!

 

 

 

وقتي دلت از زندگي پر بود ميميري؟

هيوا قبول ... اما تو خيلي زود ميميري

 

معصومِ معصومي عزيزم باورش سخت است

با گونه هاي خيس و اشك آلود ميميري

 

تنهاييت را ميبري تا عمق آيينه

وقتي شدي در آينه محدود ميميري

شايد تو تنها ماهي غمگين اين تنگي

كه بيصدا در آرزوي رود ميميري

اما تصور كن كه يك گنجشك زيبايي

كه در هواي سربي و پر دود ميميري

 

هيواي من تو بيشتر از مرگ ميميري

ميبوسي ام با آخرين بدرود ميميري

بدرود هيوا آخرين آواره دنيا

مرگت مباركباد...  اما زود ميميري!

 

#  85/02/14   وحید طلعت  | 

 

اين مدت دغدغه هام شيشه اي بود ...

فقط يه مسافرت سبز به گرگان داشتم گرگان مثل هميشه عزيز بود اما حس كردم  يه كمي با من غريبه شده حتي "قزاق محله" هم خيلي عوض شده بود توي كوچه هاي "پشت مسجد جامع" هم قدم زدم اما اثري از اون سقف هاي سفالي نبود

فقط "ناهارخورانش" مرتب تر شده بود عصرا هم كه شلوغي "شاليكوبي"  لحظه هامرو قرق ميكرد

گرگان يه همصحبت خيلي خوب دارم كسي كه واقعن ازش زندگي ياد ميگيرم ، حرف زدنش محبته ...آقاي "مهندس گندمي" همون دوست واقعي پدرم ، مردي كه اينروزا خيلي دوستش دارم!

خزر هم نشد برم البته وقتي ساري ميرفتم از دور براش دست تكون دادم حيف توي اين مدت فرصت نشد اين عروس تركمنرو بيشتر ببينم.

يه جورايي اين روزا ابريه ، ابري ابري اما بي بارون ... حالا كم كم توتهاي تهران شيرين ميشن ، اولِ شبامو باغ تهران (پارك هنرمندان امروزي) رو قدم ميزنم دنج و آروم ...مثل اينكه زندگي هيچ اتفاق خاصي نداره شايدم مفهوم واقعي زندگي همينه ...الانم تنها دلخوشيم شده ؛ هر صبح ياسهاي سر خيابونرو نفس بكشم ...اين چهارمين بهاريه كه من و اين ياسها ما باهم دوستيم .

گرگان يه غزل نوشتم با يه نوشته سفيد  ... سفيدي اين شعرو تقديم ميكنم به دوستاي خوبي كه گرگان دارم و سياهيشرو ميذارم به حساب جبر زمان.

 

 

 

ميخواستم قسمت آخر اين شعر را همينجا بنويسم

در كوچه هاي منتهي به دريا

يك عصر بهاري

و در آخر به جاي خدا حافظي براي سلامتي فروردين دست تكان بدهم

حالا من بهار را نفس كشيدم

ولزومي ندارد با بوي شكوفه هاي نارنج لبخند نزنم

يا طول قدم هايم را كمتر نكنم

ديشب صورتك ماه را دزديدند ،

بچه هاي بازيگوش پايينِ رودخانه

 واز همان پل قديمي بين من و تو پايين انداختند...

ميگفتي ادامه دنيا تا زمانيكه من و تو نتوانيم اين تابلو مسخره را بكشيم ممكن نيست

ميگفتي براي زنده ماندنمان آخرين ترانه ام را بنويسم

اما من ديشب براي سلامتي مردگي دست تكان داده ام

و به نقاش دوست داشتني ات سفارش كردم !

براي يادگاري هم كه شده

بعد از تو

آخرين تصويرت را نقاشي كند.

                            گرگان ۲۶/۱/۸۵

 

 

 

#  85/02/04   وحید طلعت  |