
روز اول بهار به آدالار رفته بودم ـ سر مزار پدرم ـ پدري که پروازش هنوز هم باورم نميشود ، پدري که خيلي زود به آسمانها... به خدا رسيد!
اول بهار امسال را هم بدون تو اما به ياد تو قدم زدم ، در هواي سرد آدالار نفس کشيدم بي آنکه تو حتي فکرش را ...
يک هفته تمام است برايت شعر مينويسم ؛ شعري که نه شروع ميشود و نه تمامي دارد ، حرفهايي که بريده بريده ... عذابم ميدهند، کلمه ميشوند ولي چرا؟ روي کاغذ سفيد فرود نمي آيند شايد اين شعرها همان پرستوهايي هستند که پاييز هفتادو هشت ـ همان بعد از ظهر غمگينِ آدالار براي هميشه کوچ کردند و با هيچ بهاري هم برنميگردند...
عزيزي ، زيبايي ، نازي ... نازي مثل "آدالارِ" من ، مثل پنج سالگي ... ، مثل شهر مادري ام در دومين روز بهار ، شيريني مثل دلداريهاي خواهر کوچکم ، عروسي مثل خزر ... ، زيبايي مثل حسرت نداشتنت ، قشنگي ، دلنشيني مثل ترانه "حسن زيرک" در اولين روز ورود پدرم به "بوکان"، مغروري نجيبي مثل "نعلشکن" ، براي من غريبي عجيبي مثل "دماوند..."
اصلا تو ترکي ، ترکي ، آنقدر تورکي که تنهاي تنها به خاطر ته لهجه ات دوستت دارم ـ هرجا که باشي ـ کنار برج آزادي تهران يا در ده کوره هاي "بجنورد"...
مريضم ، شاعرم ، ديوانه ام ، بدتر ازهمه عاشقم ؛ عاشق تو !
دوري... دوري از من ! آنقدر که حتي نامه هايم ايميلهايم به دستت نميرسد ...
کردي ، کردي، کردِ صبور من ! ، همان "هيوا"يي که همسايه ...، همبازي هفت سالگي ام بودي ـ هيواي آواره هيواي تنها ..."عراق" ، "ترکيه"، "سوئد"، "مالمو" ... کافه "بریمین" ـ با شيشه هاي دودي ـ که غروبهاي يکشنبه با شعرهايم قهوه ميخوري ـ قهوه سوخته تورک! ـ و بيست و پنج سالگي ات را جشن ميگيري بي آنکه زبان مادري ات را نوشته باشي ...
اصلا تو خود منی من تنها در بهاری که از نیم نگاه تو به فصلها آغاز میشود و تو نگاهت ...
......................... آزادی مثل خدا..............................
تو را به رود و با نام اترک ...اما نه!
تو را به شعر و از نسل رودک ...اما نه!
تو را به روح و در قالب زني قزاق
ـ ...لچک که بافته با ريزه پولک ـ ...اما نه!
تو ای پرستوی بي آشيان فصل خزان
پرنده باش نه مانند لک لک...؟ اما نه!
تو را به عشق!؟ ـ نه! با عاشقانه اي تُرکي؟! ،
نگاه ترکمني شعر اُزبک ...اما نه!
تو را به نامِ خودم آه شاعري عاشق
تو را به نام و با اسم کوچک... اما نه!
تو را به حد عدد تا هزار و سيصد سال
و با شمارش انگشت؛ تک ـ تک ... اما نه!
تو را شمرده ام از ابتداي بودن تو
درون حجم خلأ ، کيسه، قُلک... اما نه!
اگر چه مردن من در دلت تماشا داشت
شبيه مرگ غم انگيز بابک... اما نه! ؛
تو را شناخته ام با دو قطره باران
به روي شيشه بي رنگ عينک... اما نه!
تو را شناخته ام با يقين هر چه تمام
شبيه نيستي ام ، آه بي شک... اما نه ...!
وحيد طلعت مهر ۸۳ تهران