تبليغاتX
آدالار
ما دو انسان بوديم دو انسان كه به يك زبان مشترک حرف مي زديم ،با اينكه قرنها بين ما فاصله بود اماشنيده بوديم بعد از هزار سال شعري در آدالار متولدخواهد شد همين كافي بود دل هامان براي زادگاه اجدادمان تنگ شود

 

 

           دو غزل از محمد جواد آسمان:

 

این دو روزه مهمان خیلی عزیزی دارم ...

دوستی که شخصیت و شعرش دوست داشتنیه

کلی خوش میگذره ...

شبهایی سرشار از خنده ، چای و شعر...

امروز هم که چهارشنبه سوری ...

 

چهارشنبه سوری تهران رو با دو شعر آسمان عزیز جشن میگیرم  

بخونید و لذت ببرید  

 

 

یک روز بعد از ظهر، بعد از سال های سال،

وقتی که جام سال پر شد بار های بار،

تو لابد از من یاد خواهی کرد… - بد یا خوب -

من اشک خواهم ریخت تا آن روز صدها بار

 

آن روز دیگر سال ها مانند دیوارند

تو آن ور دیواری و من این ور دیوار

من در کنارت نیستم وقتی که می خندی

دست تو پیشم نیست هنگامی که من بیمار…

چی دارم از تو نازنین! جز چند تار مو؟

چی مانده از تو پیش من جز چند عکس تار…؟

…هی استکان خالی و هی استکان پر

هی روزهای خالی و سیگار و هی سیگار…

 

شاید فراموشم کنی آن روز بعد از ظهر…

شاید همان یک روز هم، انگار نه انگار…

 

"آن روز بعد از ظهر" تو، بایست شب باشد-

در "شهر من" - این دلقک غم پرور پروار! –

آن شب، برای من شبیه خیلی از شب هاست…

…بغض تمام روزها بر دوش من آوار…

 

امشب مرا آیینه هم تنها رها کرده

تنها همین تنهایی ام را می شوم تکرار

 

              *********** 

                    

باور نخواهی کرد در این  ظهر تابستان

در جمعه ای از جمعه های خلوت تهران

یادت مرا در شهر راه انداخته باشد

مثل نسیمی...جوی آبی....خیس و سرگردان

شاید به جای شعر باید نامه بنویسم

شاید از این مقبول تر باشد...ولی چندان...

شاید. ولی باید نوشت و گفت و خالی کرد

این بغض را که گریه خواهد شد به هر عنوان.

 

یک روز پیدا کردمت...روزی که گم بودم

رفتی. ولی نه ! مانده بودی در رگم پنهان

شاید به چشمت گرگ باران دیده ای باشم

باران فراوان دیده ام اما نه این باران

چشمی مرا عاشق نکرد و  عاشقی کردم

عاشق شدن سخت است اما عاشقی آسان

هر بار من که تشنه بودم، عاشقی کردم

در پاسخ لبخند خندیدند این و آن

این عشق شاید نیست  شاید نیست  اما چیست؟!

باشد....تو اسمش را به هر چه هست بر گردان

بگذار شکل ماه باشد عشق اگر خورشید

بگذار شکل مه بگیرد ابر اگر باران

بی جاست از تو انتظار عاشقی شاید

تو عشق بی آغازی و من عشق بی پایان

 

                               محمد جواد آسمان

 

 

#  84/12/23   وحید طلعت  | 

 

 

#  84/12/21   وحید طلعت  | 

 

 

 

 

 

 

 

   بدون تو ...  تو که ...  از زندگي نگو ؛اتفاق مسخره اي بود که بايد مي افتاد

 

 ()

دورم ميزني

دورت ميکنم

...

کردهاي ياغي با ...

ترکهاي عاصي با زندگي گوسفندي شان

....

اينجا تهران بزرگ توست

شهري که لوس ...

...

در کردستان تو

حالا به جاي ماهواره

شعر قاچاق ميشود

شعر سفيد

...

با من رسمي نشو

من با زبان رسمي ات ...

...

تو فارسي بلد نيستي

تو احمقي

تو کردي

...

و من اگر نبودم

هيچ جوکي براي لبخندت ساخته نميشد؟!

()

 

 

         با متن کامل این شعر به روز میشوم در روزی که از بهار متنفر نباشم

#  84/12/15   وحید طلعت  | 

 

 

شايد نوشتن از مرگ آسانتر از خود مرگ نيست ، مرگ را درک کردن برترين لذت هاي دنيا هم نباشد از بهترين هاست،درک واقعيتي محتوم که منجر به ثبات واقعي انسان مي شود، ثباتي که انسان تمام عمر در جستجوي آن به هر دري ميزند . مرگ؛ آرامشي که در دنيا قابل تجربه نخواهد بود... نمي دانم شايد بزرگترين راز خلقت از ديد من مرگ باشد در هر نوع ممکنش اما مقصودم ... مقصودم از اين نوشته خيلي سخت... شعرم بود شعري که بهار 83 نوشته شده ولي زمان وقوعش؛شاعرانه گي اش همين امشب بود در هواي زير صفرِ...

 با علم به اين واقعيت محتوم(مرگ) اين شعر را به مردي تقديم مي کنم که در تفکراتم برتر از مرگ بود،مرگ را درک ميکرد ودر پذيرشش لبخند ميزد!(مردي که يک ماه بعد از اين شعر ...)

 

             

             مرد قله زيوا

 

مرد قلۀ زيوا، مرد عشق و خوشنامي

سالهاست مي بينم  بُربار و آرامي

کوه زير پاي توست، دره عمق احساست

سخت کوش و پُرباور در گذشتِ ايامي

مثل ابر کوهستان صخره صخره ميباري

تا بشويي از قله مه، غبار ناکامي

تا سوار اسبي سرخ هر غروب مي آيي

واقعيت محضِ سرزمين اوهامي

انتظار طولاني راز چشمهاي توست

با تمام آرامش در تب سرانجامي

 

مرد قلۀ زيوا سرگذشت شيرينت

اوج بود و يک قله،مرگ بود و خوشنامي!

 

 

_________________________

زيوا:اسم کوهي در آدالار

#  84/12/06   وحید طلعت  | 

 

 

تو شعر بلند رودکي ميداني!

شيعه ، سني دو مسلکي ميداني!؟

تُرکي هستي که عاشقم خواهي کرد

هم تُرکمني ، هم اُزبکي ميداني!؟

 

 

#  84/12/02   وحید طلعت  |