
يك يادداشت كوچك از مسافر من كه از آدالار آمده بود...:::
(در تهران بزرگ تو قدم مي زنم / فكر مي كنم... / تازه مي فهمم /اگر عصر را شب كنم /
هيچ توركي پيدا نمي شود كه آدرسم را درست بخواند .!)
و البته در جوابش چيزي نداشتم غير از اين نوشته:
قره آغاجلار
قره آغاجلار
بئلي بوكوك قره آغاجلار
قوواقلار
قوواقلار
قوجامان يولچي لار
قارانقوشلار
قارانقوشلار
اونودولموش كيچيك شيعرلر
-"آدالار" دا بير بويوك شعر ياشير
كي مني اؤرگينده ياشادير
شيعرلر
شيعرلر
سونا چاتماز دويغولار
...
يازيق يازي لار.

بدون توضيح
بدون توضیح از زبان یک درخت
در جبر تو مجبور به هر کارشدم
مجبور شدم که مردم آزار شدم
من دوست نداشتم که انسان بکشم
تقدیر تو بود چوبه دار شدم!
تمام این نوشته را تقدیم می کنم به سید جلال گندمی (از بهترین دوستان پدرم)به خاطر تلفن دیشب شان که برای من هوای بارانی تهران را بارانی تر کرد!
باز هم باران ...
باران می بارد
به یاد درختان نارنج گرگان
به یاد آخرین شعر من در گرگان
و من هنوز هم قطره هایش را
روی برگهای سبز نارنج می بینم
- تهران خیابان بهار شمالی! ـ
باران پنجم بهمن تهران
تهران بزرگ تهران ما
...
ومن از سیزدهمین پلاک خیابان بهار
آخرین شعرم را پست می کنم
برای اولین شاعر خزر
در پاکتی که ششصد سال تمام است
خاک میخورد
ـ در قرن پست های الکترونیکی ـ
...
گناهی ندارم اگر باران
به زبان مادری ام ترجمه نمی شود
به زبان من خوانده نمی شود
نوشته نمی شود
مثل خزرم
مثل ابر ...
دل می دهم
به شعری که از زبان خواهر کوچکترم شنیده ام؛
:
از سروهای ایستاده حرف میزنم
از سروهایی که حتی پایانشان را باید جشن گرفت
نه به خاطر بلندی و غرور نجیبشان
نه به خاطر زیبایی
و همیشه سبز بودنشان
نه!
به خاطر ایستاده مردنشان
به خاطر شکستن هنجارهای طبیعت
با قانونی الهی
باران می بارد
و آخرین شعرم
دو قطره مانده به زمین متولد می شود
شب لبخند می زند
من نفس می کشم
و خدا چشمک میزند!