
|
شعری که هیچگاه سروده نخواهد شد براي جلا يافتن روح.. خستگي هايت را بتکان ، بگذار آغاز متبرکي باشي با همين طلوع و همين غروب متولد شو، چرا که در اين گذار اين ما آدمها هستيم که که تعيين مي کنيم که هميشه در نقطه آغاز آفرينش باشيم بي آنکه رنگ تعلقي داشته باشيم . و اين گونه شايد براي هميشه جزء همان آدمها باشيم که سرشار از جنونهاي مقدس اند... کساني که عقيد ه هاشان از دسترس عقد ه هاشان در امان مي ماند. جاي همه نقطه چين ها حرف ... " گفتم دفعه بعد که مي آيم شايد حرفي براي گفتن دارم شعري که تا به حال نخوانده ام ... اما سکوت يک جفت چشم به من فهماند: زودتر از آنچه ميخواستم بايد برگردم دفعه ي آخري که... همين. " ـــــــ (هيوا ستایش) و آخر سر: هواي باران داشت نگاه غمگينم چه تلخ مي رفتي چه تلخ شيرينم شب جدايي با تمام محجوبي تو را صدا مي زد سکوت سنگينم ستاره ها گفتند که باز مي آيي چه زودباور بود دل دهن بينم سقوط سرخم را نديده اي آيا؟ نمي کشي دستي به بال خونينم!؟ کجاست محتاجم به سکر چشمانت که شعر هم امشب نداد تسکينم نمي رسد دستم به دستهايت آه چقدر بالايي چقدر پايينم. |
هيوا! هيواي تنها، هيواي آواره به هيچ دري تكيه نكن! ...
چرا كه همه درها باز مي شوند
اينبار با چند شعر آمدم از گذشته گذشته ای که ... شاعرانه تر بود و ...
|
از زغالی نیم سوز خاکستری زاده می شود؛ دورنگ؛ سفید و کدر، که در آن تیرگی هیچگاه نور را نمی ستاید اما از آتش سرخ آتش گداخته خاکستری برجای میماند یک رنگ همزیست خاک که شاید دوباره زیستن را رویاندن را با روشنای نور می آزماید. 11/9/82 آدالار خواب پروانگی ودیگر هیچ کسی تورا به میهمانی شاهزاده ها نخواهد بود تا شاهد شادی بی حدشان باشی تو زائیده ی افکار خویشی ومن اندیشه آغازین * ما همه به جستجوی سحر شب را طی کردیم در دستان من و تو فانوس بود باد فانوس مرا خاموش کرد و تو فانوست را به من بخشیدی ... باد ابرها را کنار زد تا ماه درآید حالا در شهر شب من و تو فانوس بدست سراغ صبح بودیم * پرده ها را که کنار کشیدی صبح از پنجره وارد اتاق شد من آفتاب را دیدم دیدم که به ما نگاه میکرد تو نمیدیدی اما بعدها فهمیدم که چرا آن صبح آفتاب به اتاق آمد * خسته از خیابان های شهر کنار یک شیر آب تو را دیدم با گنجشک ها حرف میزدی شنیدم که گفتی :صدای بوق آزارت می دهد نمیدانم چرا گنجشک ها خندیدند شاید زیاد پیر شده ای و یا لهجه ی آنها را نمیدانی اما بعدها فهمیدم یک قرن دیر به دنیا آمده ام * آه فراموشم شد؛ شاهزاده ی عروسک ها تو مادر افکار خویشی همبازی کودکان عروسک به دست این چیزها دِموده ... به پیتزا... * پدران من قرنها پیش فرمانروایان کوهستانهایت بودند ومادرانم قدیسه هایت پدرانم به جنگ وحشیان شمال میرفتند که من بیدار شدم مثل اینکه کسی بیدارم کرد آنها بر می گشتند که؛ تو را دیدم کاش تو را نیز مثل اجدادت می سوزاندند اما نه ...! سالها بعد که بزرگ شدم خنده ام گرفت؛ که چرا آنروز خواب پروانگی می دیدم. 9/3/82 تهران وجودم دو نیم شد ؛ روزی که از سکه افتادم! بعدها پی بردم سکه دو رو دارد اما هیچگاه نشد بدانم کدام روی سکه بودم شیر یا خط؟ ۸۲/۸/۲۸ |
دردهاي دلِ تنهاي من از شعر بپرس
شب، شبي بود غمانگيز كه آزارم داد
خلوتي بود غمآميز كه آزارم داد
كاسهاي دست تو و باقي اين ظرف تهي
دلم از صبر تو لبريز كه آزارم داد
فصلها يك غم مبهم شد ومن؛
خسته از حسرت پاييز كه آزارم داد
« آخرين عابر اين كوچه منم »
سايهيِ پشت سرم نيز كه آزارم داد
دردهاي دلِ تنهاي من از شعر بپرس
ـ از غزل حس گلاويز كه آزارم داد ـ
ماه هم ديد كه خاتون غزلهاي شبم
نيمه شب بر در دهليز كه آزارم داد
لحظهي شرجيِ ديدار تو آميخته بود ؛
با سكوت شب شاليز كه آزارم داد
« بعد از آن آه خودت مي داني
»
اين همه غصهيِ يكريز كه آزارم داد
o
خاطراتم به فراموشي مطلق پيوست
غير يك حرف و يك چيز كه آزارم داد ؛
چايي سرد شده يك غم مبهم و دگر
ـ آه از آن حرف سرِميز كه آزارم داد!
دیماه ۸۱ تهران
اين غروب اي خدا چه غمگين است؟
باز هم يک غروب رنگين است
پیکر عصر زهر آگین است
لحظههايي بدونِِ بودن تو
لحظههايي كه سرد و سنگين است
نيستي تا تسليام باشي
!
و چه قدر آفتاب خونين است
از بلنداي نور شب جاريست
سقف خورشيد بس كه پايين است
باز فرهادِ عاشقي ديگر
خفته در خواب ناز شيرين است
باز هم بابكي به بند اسير
در اسارت به دست افشين است
خونِ منصورِ ديگري اينجا
ريخته، چون غروب رنگين است
ـ مي برندش به دست بوسي مرگ
بين بود و نبود عشق؛ اين است ـ
oo
منم ويك غروب پاييزي
و غزل حس وحال ديرين است
درك اين عصر در هجوم غزل؛
اين غروب اي خدا چه غمگين است؟
تهران آذر ۸۱