این غزل فال من بود!
معاشران گره از زلف يار باز کنيد
شبی خوش است بدين قصهاش دراز کنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند میگويند
که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد
نخست موعظه پير صحبت اين حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد
هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنيد
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب يار دلنواز کنيد
تکاب
جاده برف داشت،
جاده شهید و خاطره داشت،
جاده تو را کم نداشت...
به شهر رسیدیم
سحر سفید بود
معشوق هاچه تلخ پیر میشوند
عاشقان چه تلخ فراموش میکنند
شهر بدتر از فلسطین بود
شهر بدتر از لبنانِ بعد از جنگ بود
ما تلختر از مردم لبنان و فلسطین بودیم
غمگین تر
ناامیدتر
آه محبوب من!
عشق ها چه ساده میمیرند
مردها چه زود خسته میشوند
برف کوهستان بودیم ما
چقدر ساده نادیده گرفته شدیم
آه وطنم!
17/11/88
تنها با مرگ میتوانیم فراموش کنیم
تنها مرگ است که فراموشکار نیست

نارنجهايِ كال
نارنجهايِ گس
نارنجهايِ باغستانِ هوس ،
خستگي خواب ؛
خستگي بيداري
بستگيِ رويا ؛
بستگيِ بيعاري
كوچههايِ دراز عشق ،
چشمان تُركمنيِ پاييز،
اندوهِ شب يلدا !
11/12/82