تبليغاتX
آدالار
ما دو انسان بوديم دو انسان كه به يك زبان مشترک حرف مي زديم ،با اينكه قرنها بين ما فاصله بود اماشنيده بوديم بعد از هزار سال شعري در آدالار متولدخواهد شد همين كافي بود دل هامان براي زادگاه اجدادمان تنگ شود

 

             باران

 

الهه باران قبیله من بودی

در خشکسالی لب هایم

وقتی تشنگی به لبانم رسید

در ریگزارهای ترک خورده زمانه ام

سراغ آب بودم

چشمم سیاهی رفت

کوزه ات را ندیدم

آنرا شکستم

تو از آسمان دیدی...!

باران باریدن گرفت.

               پاییز 81

 

 

 

#  87/02/18   وحید طلعت  | 

 

 

﷼﷼﷼﷼

 

ایکی بولوم

ایکی طالع

ایکی گؤز

ایکی چای

آتا یورد

آنا یورد

آتا یورت، آنا یورت

ایکی پای

بیر چای

بو سوسوز چؤلون اوتاییندا

اسکی، اونودولموش سئوگیلیریم ایویوب.

 

اینچه بورون ـ  یای 84

 

 

ترجمه:

 

دو تکه

دو طالع

دو چشم

دو رودخانه

سرزمین پدری

سرزمین مادری

سرزمین پدر، سرزمین مادر

دو سهم

یک رودخانه

آنسوی این صحرای تشنه

عشقهای فراموش شده‌ی قدیمی‌ام به خواب رفته‌اند.

 

گمرک  ایران ـ ترکمنستان  3/4/84

 

﷼﷼﷼﷼

 

#  87/02/02   وحید طلعت  | 

 

 

سلام بر خوانندگان آدالار

از تمام دوستانم که برام پیام فرستادند ممنونم مخصوصا از عزیزانی که سال نو را تبریک گفتند

این مدت سفر بود و سفر و سفر و مجالی نبود

حالا باز آمده ام با:

 

بهار می‌آید... رنگ سال می‌پوشم

 دو  شاعری که به یک چشم میبینم!!

ترجمه از شعرهای ترکی / نگار خیاوی/ و.ایلقار / انگین ترکاغلو

  اولین شعرهایی که منتشر کردم

هر وقت جایی شعر میخوانم و مردم دوستم دارند به تو فکر میکنم

 

کلیک کنید 

 

 

 

 

       

 

#  87/01/16   وحید طلعت  | 
 

 

 

ب مثل بوکان؛

بوکان شهر دوران کودکی منه، شهری که برای اولین بار شعرم را شنید، هر وقت ....

 

 

 

پ مثل پدر الیاس:

پ مثل پاکستان:

 

پدر الیاس علوی از بهترین دوستان من‌است، مردی که می‌توان ساعتها با او حرف زد، چای خورد و از مصاحبت با او لذت برد...

 

 

 

 

 

ز مثل زندگی، ز مثل زیستن، ز مثل ...

ز مثل زندگی، ز مثل زیستن، ز مثل ...

ز مثل زندگی، ز مثل زیستن، ز مثل ...

 

  

شروع تازه‌ای از زیستن نبودی اگر

همیشه میلِ به انسان شدن نبودی اگر

دُچار فلسفه‌ی زندگی نبودم من

جهانِ فلسفی ذهنِ من نبودی اگر

تصوری که خدا آفریده در ذهنم

جنون ریخته در روح زن نبودی اگر

فرشته‌ای که خدا خلق کرده از گِل من

بُتی که ساخته از خاکِ من نبودی اگر

دو روحِ عاصیِ در ابرها رها بودیم

اذانِ‌ صبح تو در بندِ تن نبودی اگر

زبان مادری‌ات غیر چند واژه چه داشت؟

عزیز، این همه شیرین دهن نبودی اگر

چه می‌شد آه چه می‌شد جهان منطقی‌ام

نبودی آه گلم، واقعا نبودی اگر

 

چه داشت زندگی‌ام بی‌تو آی آواره

برای زندگی من وطن نبودی اگر

                               وحید طلعت

 

 

 

ادامه مطلب (کلیک کنید)

 

 

 

 

 

 

#  86/12/18   وحید طلعت  | 
 

 

به روح‌الله صميمي كه به تنهايي يك بوشهر شعر بود

براي همدلي‌ها و  بدرقه‌ي برادرانه‌اش:

 

 

                   سفر

 

دلم را روي صندلي فرودگاه جا ميگذارم

روحم را در سالن انتظار!

مرگ گونه‌هايم را مي‌بوسد

مرگ گونه‌هايم را مي‌بلعد،

انتظار مي‌كشم...

و اجدادم كه هنوز به هواي جنوب عادت ندارند،

خاكسترم را به خليج مي‌پاشم

تا هميشه فارس بماند

سه قرن بعد

ملوانهايي كه به خانه باز گشتند

دلم را در بسته‌ي پستي برايم پس مي‌فرستند

دلم

دلم

دلم

در من قرنهاست كه چوپاني پير "حيران" ميخواند؛

                   دلو لو دلو لو دلو لو ...

بي‌وطنم چونان پرنده‌اي كه غريزه‌اش را از ياد برده باشد

بي سرزمين؛

چون چشم‌هاي معشوقم كه هر بار غروب‌هاي زادگاهش را گريست

اتفاقي بزرگ در راه بود

 

بهار مي‌آيد؛

پرستوهايم مي‌كوچند

پروانه‌هايم يكي يكي مي‌ميرند

شعرهايم كلمه كلمه پرنده مي‌شوند.

 

.... 

تهران هشتم اسفند86

 

#  86/12/08   وحید طلعت  | 

 

 

 

این شعر ناظم حکمت را دوست دارم و گاهی زیر لب زمزمه میکنم

ترجمه کردم شاید شما هم زمزمه کنید:

 

ناظم حکمت

 

 ۲۴Eylül 1945

 

En güzel deniz

Henüz gidilmemiş olanıdır

En güzel çocuk

Henüz büyümedi

En güzel günlerimiz

Henüz yaşamadıklarımız

Ve sana söylemek istediğim en güzel söz

Henüz söylememiş olduğum sözdür

 

Nazım Hikmet Ra

 

 

  

زیبا‌ترین دریا

هنوز ناشناخته مانده

زیباترین کودک

هنوز در حال بزرگ شدن است

بهترین روزهامان

روزهایی‌که هنوز نرسیده‌اند

و بهترین حرفی که میخواهم برای تو بگویم

حرفی است که هنوز بر زبان نیاورده ام.

 

ناظم حکمت

 

 

#  86/11/18   وحید طلعت  | 

 

         چشم هاي تُرکمن

 

 

شال بلند اُزبکي از گُل به تن داري

زيبايِ من که چشم هاي تُرکمن داري

 

شيرين ترين بوداي شرق دور مي دانم

در کوههاي هندوکش هم کوهکن داري

                    

جغرافياي سرنوشتِ من تصوّر کن...

هر جا که هستي قعرِ چشمانم وطن داري

 

باور نخواهي کرد اما اي خداي شعر

تو در سکوتت يک جهان شعر و سخن داري

    

بيداد کن در سرنوشت من ،  بياشوبم

کافي است ديگر اين سکوت ، اين خويشتن داري!

 

من آرزوي روزهايي مثلِ تو دارم

تو عاشق ديوانه‌يي مانند من داري.

 

 

عادت ندارم برای غزل اسم بگذارم ، این غزل را زمستان پیش نوشته بودم و بهار امسال برای دوستانم خواندم، از این میان عبدالله اکبری (به قول خودش دوست دوست من) با اشتیاق این غزل را خوانده بود و نام  غزل  هم  انتخاب ایشان است (: عنوان را من برایش انتخاب کرده ام)، برای همین و به احترام آن دست نوشته‌ و کلمات عبدالله جان اسم این غزل همان «چشمهای ترکمن»  شد...

 

 

#  86/11/12   وح