|
گریلاها آمدند! گریلاها در باران آمدند! گریلاها تفنگ به دست از پشت کوههای خاکستری آمدند! وقتی میآمدند مغزهاشان پر از گلوله بود، خشابهاشان پُر از نفرت! * گریلاها رفتند بعد از باران تفنگ به دست سمت افق! * گریلاها وقتی میرفتند گلولههاشان را در قلبِ برادرم جا گذاشته بودند.
|
؟ ؟ ؟
تنها یک کلمه نبودی که!
با چهار پارچه حرفِ جدا
از چپ به راست
تنها یک ملت نبودی که
با سه حرف به هم پیوسته
از راست به چپ
تنها یک تاریخ نبودی که
با هزاران شهید.
داستان / اسماعیل کاداره آواز
هر چه زمان بیشتر می گذشت ، این رویا بیشتر تسخیرش می كرد ، رویایی واحد : رویای اینكه روزی آوازی زاده شود كه نام او را بزرگ بدارد؛ آوازی كه خودش هم شبانگاه در كوهستان در زیر آسمان پوشیده از ابر بتواند آن را بشنود . ولی پس از آن همه سالها ، هرگز كسی به فكر نیفتاد بود كه او را بسراید . با حیرت می اندیشید ، حال آنكه هنوز جوان بود ، روزگار درازی در پیش رو داشت .
|
سالیان درازی پیش از آن در یك شب پائیزی ، زمانی كه تنها در راه املاك خود ، در دل كوهساران ، پیش می رفت این رویا در او زاده شده بود. در افق های چهار گانه ، در سیاهی شب، كوهای بلند تر و تهدید آمیز تر، روی می نمودند و او كه تفنگ بر دوش قدم بر می داشت . در پای این ارتفاعات سر گیجه آور تیره، بیش از پیش ، خود را خرد و حقیر می یافت . بر اثر این احساس ، روحش از پای در آمده بود و او همچنان پیش می رفت كه ناگهان از جایی بسیار دور آوازی به گوشش رسید . |
|
|
در یك روز بازار ، در دهكده ای دور افتاده ، مردی را در كافه ای به قتل رساند. قربانیش به خانواده ای تعلق داشت كه پدر كشتگی دیرین، آن را در برابر خانواده خودش قرار می داد. در حقیقت ریختن خون این مرد وظیفه او نبود ، زیرا در میان افراد طایفه خودش كه شمارش هم فراوان بود- او دورترین خویشاوندان قربانی سابق این انتقام گیری به شمار می رفت. و لی او جرأت كرد كه جان خود را به خطر بیندازد و در وسط كافه آن دهكده دور افتاده، قاتل را به قتل رساند. اما با وجود چنین اقدامی ، كسی آوازی وقف او نكرد . وقتی كه شب فرا می رسید، او بیهوده انتظار می كشید تا نام خود را در آوازی بشنود. |
|
|
تأكید می ورزید:« آری ، بهار، آوازه ها را بارور می كند.» اما بهار نیز آمد و به همان نحو گذشت و در هیچ جا كمترین آوازی در بزرگداشت نام او طنین نیفكند. باز هم امید ورزید:« شاید این تابستان بیاید. آن وقت شبها گرم است ومردان كمتر نگران گرسنگی خود هستند.» اما تابستان هم به نوبه خود سپری شد و چشمان او در كاسه خانه گود افتاده اش اندوه بار شد. پرندگان، دسته دسته چراه گاهای كوهستانی را ترك می كردند و از شمال شرق، ابرهای بارانی پی در پی می رسیدند. باد، زوزه كشان از این خلا های عظیم می گذشت.
|